تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
بیست و چهل و پنج دقیقه

 

 

فلش بک:

آن زمان دانشجو بودم.کلاس جمعیت شناسی یا شاید مدد کاری داشتیم.انقدری یادم است که استادمان دکتر شین!! بود.با دوستم آخر کلاس نشسته بودیم و تمام طول کلاس سعی کرد که مرا راضی کند کمپین یک ملیون امضا را امضا کنم!از حقوق از دست رفته زنان می گفت..من گفتم اعتقادی به این بازی ها ندارم.گفتم این چیزها حقوق از دست رفته زنان را باز نمی گرداند.تازه با چند تا از بندهایش هم اصلا موافق نبودم.

 

 

زمان حال:

داشتم در خانه پشت به تلوزیون به یک چیزی ور می رفتم.شاید اس ام اس بازی می کردم یا یک همچین کاری.انقدری یادم است که پشت به تلوزیون بودم و داشتم فکر می کردم کاش گوش آدم هم یک چیزی مثل پلک داشت.بیست و سی تمام شد.بعد از بیست و سی دوباره صدای خانم مجری بیست و سی آمد.گفتم: لعنتی!!!حتما بیست و چهل و پنجشم ساختن...موضوع برنامه کمپین یک ملیون امضا بود!

بگذریم که اصل حرفش همان ها بود که توی کلاس دینی ابتدایی می گفتند تا بترسیم مبادا از یک تار مو آویزانمان کنند!یا مدیر توی صف جوری که ما «مانتویی ها» جلوی «چادری ها» از خجالت آب شویم، تذکر می داد.

بگذریم از اینکه در راستای اهداف برنامه شوک و آژیر و امثالهم ،پدر و مادر ها را از ترس لولوهای بیرون به کهریزک سازی خانگی دعوت می کرد.جوری که مادر و پدرها متفق القول شوند که حقوق زنان چیزی توی مایه های بلای آسمانی است...

بگذریم از اصل حرفش که به درد برنامه عمو پورنگ می خورد.ولی یک جمله داشت با صدای کارشناس برنامه که دلم می خواست به یک نفر بگویم...به هیچ کس نگفتم.بعد از چند روز آمدم اینجا دارم با تغییرات ناشی از کم حافظه گی بالا می آورمش:

ما پدر و مادر ها وظیفه مان این نیست که بچه هایی تربیت کنیم که بتوانند با جامعه و دنیای اطراف هماهنگ شوند و در آن زندگی خوبی فراهم کنند.ما پدر مادرها وظیفه مان فقط این است که بچه هایی تربیت کنیم که خدا را بشناسند.

 

 

فلش فوروارد:

منتقل شد به لینک ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 11  توسط الناز  | 

تا زمستان شهر چیزی نمانده است...
 

- جای واژه هایم در حادثه ی آغوشت گرم است؟

-خیالت راحت.  اما مگر  فراموش کرده ای رودی که جاری است یخ نمی زند؟

|+| نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 18  توسط الناز  | 

شهر و عشق مدت هاست جمع نمی شوند!

 

من معنای محاصره را در شهر بی دروازه نمی خواهم!

من معنای ترس را میان دندان های لرزان و انگشتان یخ زده  نمی خواهم

من معنای سرفه را میان اکسیژن وحشی پیاده رو نمی خواهم

من معنای دلشوره را میان خطوط بریده ارتباط نمی خواهم

من معنای فریاد را میان آرام های عاشقانه نمی خواهم

من معنای فرار را میان چمن های ترد نمزده نمی خواهم

شهر و عشق مدت هاست جمع نمی شوند!

 

شهر من

ما هر دو زنیم

دلم برای سرمای بی پناه تحقیر تنت می سوزد

دلم برای خراش های تجاوز روی صورت اشک زده ات  

دلم برای زخم های اخم که حاشیه جوی هایت مثل راه راست ورم کرده می سوزد

دلم برای ضجه های پیش از زایمانت

دلم برای صبوری های کودک نیم خدایت می سوزد

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 19  توسط الناز  | 

مترسک

امروز باز بی آر تی  سوار بودم.دیدم  سبیل به سبیل های خیابان انقلاب، امروز درجه دار شده اند.فکر کردم باز توی دانشگاه از «یا حسین» ، «هل من ناصر ینصرنی» می طلبند.پیامک زدم گفتند امن و آرام است.

دختر بچه روی پله نشسته بود و همان طور که کش مقنعه اش را دور شکوفه های مانتو اش می پیچید آواز می خواند:«آقا پلیسه زرنگه...» یادم افتاد هفته نیروی انتظامی را.

داشتم فکر می کردم به عکسی که مدت ها قبل دیده بودم.کلاغی که روی سر مترسکی نشسته بود و به کاه زیر کلاهش نوک می زد.خانوم کلاسور به دست ناگهان در آغوشم بود.با این  ترمز خشن به خودم آمدم.پلیس راهنمایی باطوم به کمر میدان فردوسی، زل زده بود به شمارش معکوس چراغ راهنمایی!

|+| نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 13  توسط الناز  | 

مرگ بر گاوهای 1+5

این روزها آمار تصادفات خیلی بالاست.من شک ندارم مهم ترین دلیلش پلیس راهنمایی و رانندگی سر چهارراه فردوسی است.این روزها می بینم به شکل خیلی شهوت انگیزی کف دست و انگشتانش را به نوک گرد باتومش می ساید.و من هر جا می روم از دیگران می پرسم :پلیس راهنمایی از کی باتوم به دست شده است؟

و هیچ کس نمی تواند جواب دقیقی بدهد.

البته در اماکن غیر استراتژیک هنوز پلیس راهنمایی و رانندگی به تکنولوژی روز مجهز نشده است

داشتم از تصادفات می گفتم.تصادفات این روزها.اولش خواندم که بعد از سی سال نمایندگان ایران و امریکا در حاشیه نشست ژنو  به تنهایی پشت درهای بسته رفته اند!

گفتم خوب این که چیزی نیست .بالاخره هر چیز شروعی دارد.مثل جریان باتوم و میدان فردوسی!

لابد چین و روسیه و ونزوئلا و بورکینافاسو پاسخگوی نیاز های روزافزون ما نبوده اند.شاید هم آن روی کثیف کمونیستشان را به ما نشان داده اند!

بالاخره آدم جایی کم پی به اشتباهاتش می برد و می گوید:...

بعضی ها هم البته معتقدند اعتراف پشت درهای بسته کیفش بیشتر است!

اما قضیه از جایی تصادفی شد که شنیدم اولین محموله یک کشتی آمریکایی درحال سرریز شدن به بندر بوشهر است! من یاد جوک هایی افتادم که بعد از «مذاکره پشت درهای بسته» هاشمی و مرحوم بی نظیر بتو توی شهر دهان به دهان می گشت!

خوب هر مذاکره ای نتایجی برای دو طرف دارد... قسمت خیلی تصادفش هم اینجاست که این محموله شامل هزاران راس گاو!!!!است.که می رود به سمت املاک شرکت پگاه...

این یکی دیگر مثل نتایج مذاکرات هاشمی و بی نظیر بتو لطیفه و افترا نیست...واقعا اولین محموله سرریز شده پس از مذاکرات دوجانبه :گاو است!!!

چه تصادفی.

تو بگو :مرگ بر امریکا!

من می گویم: مرگ بر گاوهای 1+5

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 23  توسط الناز  | 

اودیسه ی حنجره ها

صدای بلندگو همیشه از صدای حنجره بلند تر است.

یعنی اصلا فلسفه اختراع بلندگو همین است.وقتی می خواهی به فناوری بلند کردن صداها دهن کجی بکنی کمی خنده دار می شود...

فریاد زدن+کف زدن+سوت کشیدن+پا کوبیدن+بوق زدن+هو کردن+...

کم که می آوری یک نفر آن وسط فریاد می زند: مرگ بر بلندگو!

ناخودآگاهِ هیچ کس این جمله-شعار را تکرار نمی کند.

همه می خندند.

آدم پشت بلندگو هم می خندد.بعد از بلندگو موسیقی پخش می شود.انگار یک کارناوال توی ریودوژانیرو.بعد از آن همه جیغ می کشند و فرار می کنند.آدم پشت بلندگو دیگر نمی خندد.میان راه بازگشت اما دوباره صدای بلندگو بلند است.سخنرانی آنلاین پخش می کند.داری چند تا فحش آب دار آب نکشیده نثار حضور پررنگ بلندگو می کنی که یک نفر مثل شوهر خواهر علی فتاح-رمان من او- جلویت سبز(سبز نه، کرمی یا خاکستری!) می شود.اولش کمربند به پایینش را می بینی بعد پا می گذاری به فرار.نمی دانی از قدو قواره کوچک خودت فرار می کنی یا از اخم شوهر خواهر علی فتاح!

جلوی اولین آبسرد کن می ایستی.

اهدایی پدر شهید...

نمی دانی تندی فلفلناک گلویت را سرفه می کنی یا نگاه نچ نچ وار بعضی را.چگونه می توانی توضیح دهی چند بازپک(بر وزن بازدم!) عمیق سیگار را که توی صورتت خالی کنند روزه ات شرعا باطل است؟

آب اما چیز خوبیست.لیوان یک بار مصرف هم به تعداد زیاد روی آبسردکن اهدایی پدر شهید هست.

یاد فریاد ریتمیک همت و باکری می افتی.آب ننوشیده را داخل لیوان یکبار مصرف ذخیره می کنی.چند قدم نرفته ای که باران می گیرد.لیوان یک بار مصرف را نگاه می کنی.از خجالت می گذاری اش روی کاپوت یک پیکان پارک شده.خیسی ابر را با خود می بری تا گیت مترو. سکوی مترو پر از حنجره است. قطار که از راه می رسد دیگر بلندگو نمی گوید :از تابلوهای راهنما استفاده کنید.فکر می کنی لابد اینجا چون پایین تر از سطح زمین است فلسفه اختراع بلندگو به چالش کشیده شده است!

میان فریاد حنجره ها پناه می بری به واگن زنانه.اینجا هم پر از چالش است:

«ایستگاه بعد: یار دبستانی من!»

 

خانه که می رسی تازه غصه ات می گیرد.به خاطر خانمی که سیلی زد به پریشانی  موهات و «حرامزاده» ات نامید.

نمی دانی از کشف حجاب میان فریاد و فرار، بر خود می پیچی

یا از اینکه سند ازدواج پدر و مادرت را همراه نداشتی

یا از شباهت بدبختانه آن خانم با مادر بزرگت

و از اینکه مردم داشتند هجوم می بردند به رکیک بودن سخنش و تو نا امیدانه دست بر سینه هر دو طرف می گذاشتی:بس کنید...بس کنید...

یا از...

یا از چرخش ایدئولوژیک بلندگوهایی که با تو می خندند و ناگهان بر حنجره ات و بر حجابت و بر مشروعیت نطفه ات خشم می آورند!

بلاگفا بسته است.با جی میل هم نمی توانی درددل کنی.دردناکی بغضت را با تنهایی خود آزارانه ات در میان می گذاری:

زنک نباید این حرف را می زد

نباید می زد

نباید می زد

من فقط آمده بودم که بتوانم روزی اگر لازم شد صادقانه روایت کنم

...

باران بی وقفه می بارد

|+| نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0  توسط الناز  | 

آمدم بگویم
آمدم بگویم جمعه آخر ماه مبارک بد روزی نیست.

نه اشتباه نکن نماز را نمی گویم(راستی نماز جمعه چند رکعت است؟!)

راهپیمایی روز قدس را می گویم

چه جور کتانی باید بپوشم؟!

آمدم بگویم قسمت چهارم سریال کمدی-درام را از تلوزیون دیدم.بدجوری کیف کردم.آن هم در گیرودار شوی هرشب احسان علی خانی که زور می زند چند قطره اشک از ملت بگیرد.و میان قیافه مضحک حمیدماهی صفت که دیدن قیافه اش آدم را یاد قرکمر های استادانه اش می اندازد و حالا پوست انداخته و عجب معنویتی می دهد به شب های پر فیض ماه رمضان!

آمدم بگویم اما نا گهان گویا عاشقانه ای از ذهنم تراوید...

می نویسم...

ننویسم؟

نکند باید جواب عاشقی ام را یکی از همین روز ها پس بدهم؟!

 

بی صدا اگر بخواهی

بله عزیز من.می شود نسیم

با صدا اگر بخواهی

بازیگوشی گنجشک هاست لابلای شاخ وبرگ زبان گنجشک حیاط

تو امروز عصر چایت را با صدا می خوری یا سکوت؟

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 21  توسط الناز  | 

سبز و آرام

 

 

 

با وسواس همیشگی نگاهم را فرو بردم داخل گلوله های سبز و آبدار.

-این لوبیای سحر آمیزه؟

می دانستم آنجاست.سایه اش روی من و گلدان کوچکم چند ثانیه پیش متوقف شده بود.چیزی نگفتم.

-بزرگ شده؟!

خوشحال شدم برایش مهم است.اشاره کردم بیاید نزدیک تر.

گفتم:ببین.این کوچولوئه رو می بینی؟ جدیده.

گفت:این که قبلا ام بود.

گفتم: نه نبود .این قبلیه رو دیدی.می بینی؟بزرگ شده.حالا یکی دیگه داره میاد.

گفت:می گم که!

نگاهش کردم.ادامه داد:این لوبیای سحر آمیزه...نه نه ببخشید،کاکتوسه سحر آمیزه!

باز نگاهش کردم.

-آخه پس چرا قد نمی کشه؟

-می کشه ولی آروم آروم .

نوک زبانم رو برایش در آوردم.ادامه دادم: وقتی تو خوابی!

راستش را بخواهی اصلا خیال شوخی کردن نداشتم.فقط می خواستم تلخ نگویم تا باورم کند.ولی چه فایده؟ وقتی نخواهد زیر بارش برود ،نمی رود.کوچک تر ها،سخت زیر بار حرف آدم می روند.

گفت:وقتی ام بیدارم ،نگاهش نمی کنم.وقتی ام از تشنگی تلف شه، بازم نگاهش نمی کنم.وقتی ام کرم بذاره...

گفتم:صبر کن صبر کن...

و سرم را چند بار بالا پایین بردم تا صبور باشم.

-این ها به هفته ای دوبار آب احتیاج دارن.باغچه صیفی جات نیست که...گیاه کویره!

نگاهم کرد.چیزی از نگاهش خواندم.

گفتم:خنگه!مبادا من نیستم آبش بدی ها؟

گفت:نه که کشته مرده شم؟!

گفتم:خوب چرا نیستی؟

گفت:بره اینکه وقتی من خوابم قد می کشه.

گفتم:ولی می کشه

سایه رفت.چند روز دیگر گلوله سبز کوچک راه خودش را پیدا می کند.برای دیدنش نیاز نیست با ناخن،بزرگتر ها را کنار بزنی.و آرام آرام از زیر سبزی چاقش یک جوانه دیگر سر در می آورد.

|+| نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 1  توسط الناز  | 

زنده باد میرامار زنده باد دی گراسو

زانوهام رو بغل می گیرم و ناخنم را می جوم.زیر چشمی نگاهم می اندازی.که یعنی:نا امیدم کردی.

و من یاد قول و قرارمان می افتم.ناخنم را تف می کنم بیرون. قرار بود اگر ناخنم را بلند کنم برایم یک مثنوی نفیس بخری!

آن روزها از این که ارتباط بین مثنوی و ناخن جویدن را فقط خودمان دوتا می دانستیم توی دلمان قند آب می شد.زندگی بدون راز زیبایی ندارد.

اما امروز دیگر توی دلمان هیچ چیز آب نمی شود،چون او پچ پچ های آخر شبمان را از ما گرفته است.همیشه پشت در گوش می ایستاد،فکر می کرد نقشه می کشیم بیرونش کنیم.

کتاب هات را گذاشته ای جلویت و سعی داری یک چیدمان قشنگ دربیاوری.امشب حبسمان تمام می شود.درست دو هفته بعد از کتاب ها،ما هم به انباری تبعید شدیم.برای سه شبانه روز.مادر انگار دلش از سنگ شده .حتی وقتی او خانه نیست،غذای درست و حسابی برایمان نمی آورد.تو سکوت کردی.سه روز است حرف از دهانت در نمی آید.ومن از سکوتت می ترسم.بعد از آن عصر دیگر وقتی فریاد نمی زنی احساس بی پناهی می کنم.همان عصر که آمد خانه و گفت که باید به خاطر سرپرستی از ما،خانه به نامش شود.و تو در تاریک روشن غروب رگ گردنت متورم شد.برای اولین بار فریاد کشیدی.و او ناگهان به صرافت این افتاد که تو هم وجود داری.شام نخورده رفت داخل اتاقش و در را بست.از فردا شروع کرد به مسخره کردنت.سبزی پشت لبت،صدات،قلدربازی های بی نتیجه ات،کتاب هات،بچه ننه بودنت.مادر را هم مسخره می کرد.و وقتی نوبت به من رسید و شدم میوه ای که در حال رسیدن است، دیگر طاقت نیاوردی.متهمش کردی،به ناپاکی،به طمع.و من آن شب فرق محرم و نامحرم را فهمیدم.بین فریاد هایت فهمیدم که آن همه آبنبات که اوایل برایم می خرید چه قدر تلخ بوده اند!

مثل دیوانه ها از عصبانیت می خندید.و من دوست داشتم که صدا شوم و بروم داخل حنجره ات.آخر به من گفته بودی که می خواهد خانه را صاحب شود.می خواهد نگذارد که درس بخوانیم،بزرگ شویم،فکر کنیم...و من کم و بیش حرف هایت را فهمیده بودم و خون در رگهایم به جوش آمده بود.از همان شب دیگر کوتاه نیامدید.او می شکست،تو می شکستی.بساط هر شبمان بود.کتک می خوردی.خودم را می انداختم رویت.هر دو کتک می خوردیم.شب ها توی آغوشت نمی فهمیدم که هق هق گریه هایم کی تبدیل به نفس های عمیق و یک خواب سنگین می شود.فردا دوباره نمی ترسیدیم.دوباره کتک می خوردیم.کمربند در هوا می چرخید،عقب عقب می رفتی می خوردی به میز،ظرف های رویش می ریخت و می شکست.گلدان را پرت می کرد طرفت.در را می کوبیدی از جا در می رفت.

یک شب بعد از دعوا به نفس نفس افتاد.شروع کرد به حرف زدن.لحنی داشت که معلوم نبود دستور است یا التماس:گفت:« صلاحتان را می خواهم.»مادر را شاهد آورد.نگذاشتی مادر ببوسدت.گفت :«می خواهم جناب سرهنگ شوی» کتاب فلسفه را گرفتی توی صورتش.گفتی:« به خودم مربوطه».نفهمیدم نفسش جا آمده بود یا از حرف تو عصبانی شده بود.دوباره شروع شد.

حرف تو که عصبانیت نداشت.همیشه به خود آدم بیشتر مربوط است که بخواهد چه کاره شود تا به پدر ناتنی آدم!

دو تا کتاب را با زاویه نود درجه می گذاری روی بقیه و طرح خانه تکمیل می شود.شروع می کنی کنارش یک خانه دیگر ساختن.

این  اواخر به جان همسایه ها هم افتاده است.آنها فقط دل می سوزانند،یا شاید هم این وسط طمعی دارند.مثلا خلاص شدن از شر ما.جدا کردنمان از هم. آنها  دلداریت می دادند و می گفتند :«نگذار خانه را از چنگ مادرت در بیاورد.»راه شکایت یادت می دادند.رگ گردنت را متورم می کردند.

و او می رفت با لگد می کوبید به درهاشان و می گفت که می خواهید زن بیچاره را سکته دهید.می گفت «می خواهید خانه خرابمان کنید!»

یک شب مادر رفت افتاد به پایش.گفت:«بیا تو مرد.بی ابرویی نکن.»

گفت:«درد و درمان ما توی این خراب شده است،بیا تو»

اما او پناه برد به جناب سرهنگ طبقه بالایی.می نشستند پای بساط تریاک و ازبرد حنجره شان برای هم لاف می زدند.

امشب حبسمان تمام است.امشب منتظر می مانم تا بعد از خلاصی دوباره فریاد بزنی.دوباره پشت حنجره ات پناه بگیرم.دوباره فریاد بکشم.

امشب دعا می کنم دوباره فریاد بزنی.نه فقط به خاطر اینکه من هم جرات کنم فریاد بکشم.نه همه اش این نیست.اگر فریاد نزنی احساس می کنم حرف آن شبت جدی است.

همان شب که گفتی می روی!

به من گفتی بین تو و مادر یکی را انتخاب کنم.

من و تو اختلافاتی داریم.یکی اش همین با مادر بودن و با مادر نبودن است.خودت همیشه می گویی خوبی رفاقت خواهر و برادری به این است که تفاوت جنس ها نه طمع می آورد ونه جدایی!

امشب دوباره فریاد بزن.بگذار هم تو را داشته باشم و هم مادر را.

هر چه قدر می خواهی فریاد بزن .تا هر قدرکه غرور لگدمال شده و کمربند مال شده ات را دوباره بدست بیاوری.

همه جای این خانه برای ماست.حتی زیر زمینش!

نرو

|+| نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 22  توسط الناز  |