تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
حاشیه بزرگراه

دستی سطل بزرگ آب و کف را از مغازه بیرون می آورد.آب و کف در هوا موج زیبایی می گیرد و بعد مثل یک سیلی محکم پاشیده می  شود به سطح پیاده رو.رگه های باریک آب حباب دار به زودی به راه می افتند و می آیند به طرف من و جوی آب.نشسته ام زیر سایه درخت و پیاز پوست می کنم.چند رگه به هم متصل می شوند و همزمان از فاصله بین دو بلوک جدول می ریزند داخل جوی.بلند می شوم.ظرف بزرگ پیاز را می گذارم روی پیشخوان و می گویم:آقا فرهاد من از فردا نمی آم.

آقا فرهاد دارد چربی های لابلای موهای ساعدش را با آب داغ می شوید.

خیره می شود به چشم هام.

می گوید:سه روز شد؟

می گویم:امشب می شه.

- امون از جوونای امروز!

- وقت ندارم.باید برم

-  برمی گردی شهرستان؟

- نه

نمی داند شهرستان من چند محله آن طرف تر است.چند کیلومتر به سمت غرب.حاشیه بزرگراه را که بگیری به زودی می رسی به شهرستان من.مادر آنجا گوشه ای نشسته وچند دقیقه یک بار اشک از گوشه چشمش راه می گیرد.چند ساعت یک بار دست می برد لابلای موهاش و لبهاش را انقدر می گزد تا خون راه بیوفتد.بلند نمی گوید تا وحشت سراسر خانه را پر کند اما زیر لب مدام می گوید:سه ماه ، سه ماه!

و حواسش هست که ناگهان در اتاق کسی باز نشود.حواسش هست که هنوز برای دسته جمعی عزاداری کردن سه ماه زود است.حواسش هست که من از حالا دیگر شریک غصه و غم خانواده نیستم.

حاشیه بزرگراه را به سمت شرق می گیرم.بوی پیاز را مثل نشانه ای از زنده بودن از کف دستانم می گیرم.بعد دستم را می کنم داخل جیبم.داخل کوچه پس کوچه ها بوی غذا می آید و صدای آواز خواندن بچه ها و دعوای زن و شوهرها.پیرمرد پشت کتاب هایی که سالهاست روی هم چیده شده اند مچاله شده و سیگارش را با ولع پک می زند.

می گویم:بابا نمی بندی؟ دیر وقته!

می گوید:بابا نیستم

و اشاره می کند یک صندلی را از کتاب خالی کنم و بنشینم.

می گویم :بابا پاکنم داری؟

دست می کوبد به پیشانی اش.با هیجان می گید: نه فقط کتاب.فقط کتاب.

می آید نزدیک و دستش را می گیرد زیر چانه ام.می گوید:به! پس آب دماغت کو بچه؟

می گویم:جای دوری نرفته بابا..اینجا همون شکلیه..

می گوید:تو عوض شدی..ماشالا.چه بزرگ شدی...

نگاهش می کنم.صدایش را صاف می کند و می گوید:برو بچه تا نزدمت.

لبخند نمی زنم.می گویم:بابا پاکن نمی خواستم.

می گوید: می دونم.پسر بچه ها شیطونن.

می گویم:نه بابا،متوجه نیستی...

می گوید:فکر می کنی نیستم.هستم بچه جان.تو چشات برق کنجکاوی رو از صد فرسخی می دیدم.

سکوت می کنم.ادامه می دهد.

-آخه من این کاره ام!

باز ادامه می دهد: این ورا؟!

سکوت می کنم.سر حال آمده:کتاب شبگردت کرد یا عاشقی؟!نکنه مث من قوزی شی؟!

می گویم:کاش می شدم.

می گوید:لب بگز بچه.

دست روی گونه ام می گذارد و صورتم را می گرداند سمت دیگر مغازه.بلند می شوم.لحظه ای بعد لابلای بوم ها و سه پایه ها و رل های رنگ روغن مثل یک موش پرسه می زنم.زیر پیشخوان شیشه ای نگاهم متوجه صدها پاکن رنگارنگ می شود که کنار هم چیده شده اند.انگشتم را فرو می کنم داخل شیشه .

-این چند؟

اشاره ام از شیشه رد نمی شود.

-کدوم؟

-این دیگه..

-مرد عنکبوتی رو می گی؟

-نه بابا.این یکی.ملوان زبل.

-دویست.

دویست تومانی را می گذارم روی پیشخوان و ملوان زبل را صاحب می شوم.

دستم را دراز می کنم سمت پیرمرد.دست می دهد.

-مرد شدی!

-شدم

-باز می آی؟

-نمی تونم.

|+| نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 13  توسط الناز  | 

تهران-7صبح

 

 

به بدنش کش و قوس می دهد و می گوید :هوا خوبه.

نوک انگشت هام یخ زده.

می گویم:تهران داره فصل می خوره!

می گوید:فصلشو دوست داری یا فصل خوردنشو؟

می گویم:فصل خوردنشو.

خم می شود و به سرعت درجا می زند.

-مسابقه تا دم آبخوری؟

-تشنه ام نیست که.

-کاپ هایی هم که می دن طلا نیست.

زن و مردی که از کنار نیمکت رد می شوند به دیالوگمان خیره می شوند.ما هر دو لبخند می زنیم.من به تنهایی خمیازه می کشم.با دست های شل و آویزان بلند می شوم کنارش قرار می گیرم.ژاکتم را فرو می کنم داخل کیفم.وانمود می کنم می خواهم زیپش را ببندم نمی توانم.انگشت هاش می آید نزدیک برای کمک کردن.کیف را پرت می کنم توی بغلش و یک نفس می دوم تا آبخوری.چند نفس عمیق می کشم.چشم هام را می بندم.هوا از باران دیشب بوهای خوبی می دهد.نوک انگشتهام رو فرو می کنم داخل مچم.با انگشت شست گیرشان می کنم.کمی گرم شده ام.کسی تنه می زند.چشم باز می کنم .اخم های مرد گرمکن پوشی دور می شود.خودش هم مثل صدای پاها و نفس زدن های تندش کنارم نیست.برمی گردم.نه او،نه کیفم،نه بطری آبمیوه .نیمکت خالی است.چشم می دوانم اطراف.می نشینم.کم کم سردم می شود.انگشت هام را فرو می کنم زیر بغلم.مچاله می شوم.سرمای خفیف لذت بخشی است.بطری آب را از عقب می آورد جلوی صورتم.

می گویم:دویدم تشنه ام شد.

بطری آب را سر می کشم.آب با طعم خفیفی از آبمیوه.

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12  توسط الناز  | 

تمدن کوچک

صدای زوزه سگ ها از دوردست خانه می آمد.داخل خانه فقط صدای چیده شدن ظرف ها بود.مرد روزنامه را بست و عینکش را گذاشت کنار بشقابش.

گفت:کسلی؟

زن گفت:نه.امروز باز برق رفته بود.حوصله ام سر رفت.

زن غذا را با ماهیتابه گذاشت روی میز.مرد چند بارآن را با قاشق این طرف و آن طرف کرد و آخر سر دو سوم آن را  ریخت داخل بشقابش. زن نشست طرف دیگر میز.

مرد گفت:این که چیز جدیدی نیست.می آد ،می ره.

و به لحن آهنگین خودش خندید.

زن گفت:گفتم حوصله ام سر رفت!گفتم حوصله ام سر می ره!

-واسه همینه بره شام پختن انقدر وقت می ذاری؟

-شبا شام حاضریه.به خاطر تناسب اندام..

-گوش کن خبر منو:امروز آقای فاطمی رو دیدم.

-وای چه خبر مهمی! من خودم هر روز همه همشهریاتو می بینم.با همه شونم احوال پرسی می کنم!

-بفرما اینم ترافیک.دیگه چی می خوای تا اینجا بشه عین تمدن بزرگت؟!

باد گرفته بود و پنجره ها را می لرزاند.زن غذای ته ماهیتابه را با دقت ریخت داخل بشقابش

گفت:تهرانو ولش کن.از دیدار غیر منتظره ات با آقای فاطمی می گفتی.

مرد سکوت کرده بود.خمیر داخل نان را خالی می کرد.

زن گفت:هفته دیگه یک سال می شه.قرارمون مگه نبود بعد از یک سال تقاضای انتقالی کنی برگردیم؟

مرد دوباره به هیجان اومد:نه خیر تازه دارم لذت می برم. هوای تمیز.کوچه های بچه گی.پنج دقیقه تا نیروگاه.

آرنج مرد را از روی میز برداشت و زیرش را دستمال کشید.گفت:پس من چی؟

-تو؟ تو آرامش...سکوت...درآمد زیاد...خونه بزرگ.

مرد فرورفت داخل کاناپه.صدای بسته شدن در کابینت آمد.

-زیادم نشه؟

-نه.امشب شب اوقات تلخیه! باز چته تو؟

زن با دوفنجان چای وارد پذیرایی شد.

-فکر نکن من درکت نمی کنم.وقت لازمه تا جا بیوفتی.نگران نباش.

صدای زوزه سگ ها نزدیک تر شده بود.انگار پی طعمه ای آمده بودند نزدیک های خانه..نشست کنار شوهرش.

-من از صدای اینا می ترسم.

-می خوای با چند تا از همکارام رفت وآمد کنیم؟

-نه نه خواهش می کنم.سرک می کشن به زندگی آدم.تازه هم زبون من نیستن.حوصله شونو ندارم

-راس می گی.اخه تو همون کارمند روابط عمومی نیستی که با عالم وآدم سر وسر داشت؟

زن بالا تنه اش را آورد نزدیک تر:آخه اینجا یه دست لباس مناسب پیدا نمی شه.

بلند شد ایستاد روبروی زن .

-پاشو پاشو

-چیه مار نیشت زد؟

-نه...

ناخنش را جوید.

-ببین این کاناپه جاش با میز کناریه عوض شه بهتر نیست؟

زن دستانش را فروبرد داخل کاناپه و بلند شد.جای میز و کاناپه عوض شد.

-بهتر شد؟

-آره.خوبه.

-این طوری نماش بهتره.وقتی وارد سالن می شی...

دستش را دراز کرد طرف گلدان.

-اینو از اینجا برداریم؟

-آره خودم فکرشو کرده بودم.گلدون کنار شومینه نمای قشنگی نیست.

-خوب چرا نگفته بودی خانم خوش سلیقه؟

یک ساعت بعد دکور خانه متحول شده بود.مرد مسواکش را دست گرفته بود و با رضایت نتیجه کارش را برانداز می کرد.رفت داخل توالت داد زد:آخر آقای فاطمی رو نگفتم!

-خوب بگو

-گفت خانومش تو آموزش پرورش این جا انگار سمت مهمی داره.منم گفتم سفارش تو رو بهش بکنه.

زن دستش را آورد داخل و مسواکش را برداشت

-چه قدر طولش می دی؟برق دندوناتو بیا تو آینه هال نگاه کن.

مرد دمپایی هاش را درآورد و داخل هال شد.

-خلاصه که منتظر شغل جدید باش.

-حالا زیاد روش حساب نکن.

-بابا جون رفیق بچه گیمه.رومو زمین نمی اندازه

زن محتویات دهانش را تف کرد داخل روشویی

گفت:تو یه هیولا هستی می دونستی؟

مرد سرش را آورد داخل.شکلک در اورد و گفت:این جوری؟

 

وقتی مرد به خواب رفت صدای زوزه سگ ها از حوالی خانه می آمد.زن هم مدتی بعد به خواب رفت.

|+| نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 22  توسط الناز  | 

سبز و آرام

 

 

 

با وسواس همیشگی نگاهم را فرو بردم داخل گلوله های سبز و آبدار.

-این لوبیای سحر آمیزه؟

می دانستم آنجاست.سایه اش روی من و گلدان کوچکم چند ثانیه پیش متوقف شده بود.چیزی نگفتم.

-بزرگ شده؟!

خوشحال شدم برایش مهم است.اشاره کردم بیاید نزدیک تر.

گفتم:ببین.این کوچولوئه رو می بینی؟ جدیده.

گفت:این که قبلا ام بود.

گفتم: نه نبود .این قبلیه رو دیدی.می بینی؟بزرگ شده.حالا یکی دیگه داره میاد.

گفت:می گم که!

نگاهش کردم.ادامه داد:این لوبیای سحر آمیزه...نه نه ببخشید،کاکتوسه سحر آمیزه!

باز نگاهش کردم.

-آخه پس چرا قد نمی کشه؟

-می کشه ولی آروم آروم .

نوک زبانم رو برایش در آوردم.ادامه دادم: وقتی تو خوابی!

راستش را بخواهی اصلا خیال شوخی کردن نداشتم.فقط می خواستم تلخ نگویم تا باورم کند.ولی چه فایده؟ وقتی نخواهد زیر بارش برود ،نمی رود.کوچک تر ها،سخت زیر بار حرف آدم می روند.

گفت:وقتی ام بیدارم ،نگاهش نمی کنم.وقتی ام از تشنگی تلف شه، بازم نگاهش نمی کنم.وقتی ام کرم بذاره...

گفتم:صبر کن صبر کن...

و سرم را چند بار بالا پایین بردم تا صبور باشم.

-این ها به هفته ای دوبار آب احتیاج دارن.باغچه صیفی جات نیست که...گیاه کویره!

نگاهم کرد.چیزی از نگاهش خواندم.

گفتم:خنگه!مبادا من نیستم آبش بدی ها؟

گفت:نه که کشته مرده شم؟!

گفتم:خوب چرا نیستی؟

گفت:بره اینکه وقتی من خوابم قد می کشه.

گفتم:ولی می کشه

سایه رفت.چند روز دیگر گلوله سبز کوچک راه خودش را پیدا می کند.برای دیدنش نیاز نیست با ناخن،بزرگتر ها را کنار بزنی.و آرام آرام از زیر سبزی چاقش یک جوانه دیگر سر در می آورد.

|+| نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 1  توسط الناز  | 

زنده باد میرامار زنده باد دی گراسو

زانوهام رو بغل می گیرم و ناخنم را می جوم.زیر چشمی نگاهم می اندازی.که یعنی:نا امیدم کردی.

و من یاد قول و قرارمان می افتم.ناخنم را تف می کنم بیرون. قرار بود اگر ناخنم را بلند کنم برایم یک مثنوی نفیس بخری!

آن روزها از این که ارتباط بین مثنوی و ناخن جویدن را فقط خودمان دوتا می دانستیم توی دلمان قند آب می شد.زندگی بدون راز زیبایی ندارد.

اما امروز دیگر توی دلمان هیچ چیز آب نمی شود،چون او پچ پچ های آخر شبمان را از ما گرفته است.همیشه پشت در گوش می ایستاد،فکر می کرد نقشه می کشیم بیرونش کنیم.

کتاب هات را گذاشته ای جلویت و سعی داری یک چیدمان قشنگ دربیاوری.امشب حبسمان تمام می شود.درست دو هفته بعد از کتاب ها،ما هم به انباری تبعید شدیم.برای سه شبانه روز.مادر انگار دلش از سنگ شده .حتی وقتی او خانه نیست،غذای درست و حسابی برایمان نمی آورد.تو سکوت کردی.سه روز است حرف از دهانت در نمی آید.ومن از سکوتت می ترسم.بعد از آن عصر دیگر وقتی فریاد نمی زنی احساس بی پناهی می کنم.همان عصر که آمد خانه و گفت که باید به خاطر سرپرستی از ما،خانه به نامش شود.و تو در تاریک روشن غروب رگ گردنت متورم شد.برای اولین بار فریاد کشیدی.و او ناگهان به صرافت این افتاد که تو هم وجود داری.شام نخورده رفت داخل اتاقش و در را بست.از فردا شروع کرد به مسخره کردنت.سبزی پشت لبت،صدات،قلدربازی های بی نتیجه ات،کتاب هات،بچه ننه بودنت.مادر را هم مسخره می کرد.و وقتی نوبت به من رسید و شدم میوه ای که در حال رسیدن است، دیگر طاقت نیاوردی.متهمش کردی،به ناپاکی،به طمع.و من آن شب فرق محرم و نامحرم را فهمیدم.بین فریاد هایت فهمیدم که آن همه آبنبات که اوایل برایم می خرید چه قدر تلخ بوده اند!

مثل دیوانه ها از عصبانیت می خندید.و من دوست داشتم که صدا شوم و بروم داخل حنجره ات.آخر به من گفته بودی که می خواهد خانه را صاحب شود.می خواهد نگذارد که درس بخوانیم،بزرگ شویم،فکر کنیم...و من کم و بیش حرف هایت را فهمیده بودم و خون در رگهایم به جوش آمده بود.از همان شب دیگر کوتاه نیامدید.او می شکست،تو می شکستی.بساط هر شبمان بود.کتک می خوردی.خودم را می انداختم رویت.هر دو کتک می خوردیم.شب ها توی آغوشت نمی فهمیدم که هق هق گریه هایم کی تبدیل به نفس های عمیق و یک خواب سنگین می شود.فردا دوباره نمی ترسیدیم.دوباره کتک می خوردیم.کمربند در هوا می چرخید،عقب عقب می رفتی می خوردی به میز،ظرف های رویش می ریخت و می شکست.گلدان را پرت می کرد طرفت.در را می کوبیدی از جا در می رفت.

یک شب بعد از دعوا به نفس نفس افتاد.شروع کرد به حرف زدن.لحنی داشت که معلوم نبود دستور است یا التماس:گفت:« صلاحتان را می خواهم.»مادر را شاهد آورد.نگذاشتی مادر ببوسدت.گفت :«می خواهم جناب سرهنگ شوی» کتاب فلسفه را گرفتی توی صورتش.گفتی:« به خودم مربوطه».نفهمیدم نفسش جا آمده بود یا از حرف تو عصبانی شده بود.دوباره شروع شد.

حرف تو که عصبانیت نداشت.همیشه به خود آدم بیشتر مربوط است که بخواهد چه کاره شود تا به پدر ناتنی آدم!

دو تا کتاب را با زاویه نود درجه می گذاری روی بقیه و طرح خانه تکمیل می شود.شروع می کنی کنارش یک خانه دیگر ساختن.

این  اواخر به جان همسایه ها هم افتاده است.آنها فقط دل می سوزانند،یا شاید هم این وسط طمعی دارند.مثلا خلاص شدن از شر ما.جدا کردنمان از هم. آنها  دلداریت می دادند و می گفتند :«نگذار خانه را از چنگ مادرت در بیاورد.»راه شکایت یادت می دادند.رگ گردنت را متورم می کردند.

و او می رفت با لگد می کوبید به درهاشان و می گفت که می خواهید زن بیچاره را سکته دهید.می گفت «می خواهید خانه خرابمان کنید!»

یک شب مادر رفت افتاد به پایش.گفت:«بیا تو مرد.بی ابرویی نکن.»

گفت:«درد و درمان ما توی این خراب شده است،بیا تو»

اما او پناه برد به جناب سرهنگ طبقه بالایی.می نشستند پای بساط تریاک و ازبرد حنجره شان برای هم لاف می زدند.

امشب حبسمان تمام است.امشب منتظر می مانم تا بعد از خلاصی دوباره فریاد بزنی.دوباره پشت حنجره ات پناه بگیرم.دوباره فریاد بکشم.

امشب دعا می کنم دوباره فریاد بزنی.نه فقط به خاطر اینکه من هم جرات کنم فریاد بکشم.نه همه اش این نیست.اگر فریاد نزنی احساس می کنم حرف آن شبت جدی است.

همان شب که گفتی می روی!

به من گفتی بین تو و مادر یکی را انتخاب کنم.

من و تو اختلافاتی داریم.یکی اش همین با مادر بودن و با مادر نبودن است.خودت همیشه می گویی خوبی رفاقت خواهر و برادری به این است که تفاوت جنس ها نه طمع می آورد ونه جدایی!

امشب دوباره فریاد بزن.بگذار هم تو را داشته باشم و هم مادر را.

هر چه قدر می خواهی فریاد بزن .تا هر قدرکه غرور لگدمال شده و کمربند مال شده ات را دوباره بدست بیاوری.

همه جای این خانه برای ماست.حتی زیر زمینش!

نرو

|+| نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 22  توسط الناز  | 

هزار و پانصد پروانه
 

یک برداشت خام از سرمشق:"سراب"کلاس نویسندگی خلاق

 

سراپایش هیجان بود.مدام ساعت نگاه می کرد.نیم ساعت وقت داشتیم ولی نمی توانستم حرفی پیش بکشم.حواسش با من نبود.

آداب مهمان نوازی حکم می کرد سکوت را بشکنم.

-بیا و بی خیالش شو..

-چی؟دارم لحظه شماری می کنم!

-انقدر که تو دنبال این چیزایی آدم دلواپس می شه.

-یه قسمتیش هم دلواپسیه.

-خوب که چی؟آخرش که چی؟

به فکر فرو ررفت:خوب چه کار کنم عاشقشونم.

گفتم:اینم شد عشق؟هزار تا پروانه داشته باشی یا هزارو یکی چه فرقی داره؟می تونی تصور کنی اصلا هزار و پونصدتا اند...تو که نمی شماری!

خیره شده بود به من.

گفتم:نمی فهممت!

گفت:پاشم برم راحت تری.

گفتم:متنفر نیستم!نمی فهمم.

کیفش را پرت کرد روی کاناپه و دوباره نشست.عصبی شده بود.

گفتم:اونجایی که قرار گذاشتی خطرناکه.یه وقت یه بلایی سرت بیاد...می خوای بیام؟

گفت:بار اولم که نیست

خنده روی لبش نشست.با خودم گفتم خدارو شکر به دل نگرفته.

گفت:عکسشو واسم میل کرده.محشره ترکیبی از سفید و طلایی.انگار قلمکاری شده.می گه از آفریقا شکارش کرده.

گفتم:وقتی همه پروانه های دنیارو داشتی بعد چی می شه؟

نمی خواستم سرزنشش کنم.همدردی می خواستم.می خواستم کمک کند معنی چنین علاقه ای را بفهمم.

بلند شد کیفش را انداخت روی دوشش.

گفتم:نمی خواستم مسخره کنم...من فقط نمی ف...

گفت:تو که هیچ کدوم از پروانه های دنیا رو نداری چی؟چی داری؟هان؟!

گفتم:دیوونه.خیلی خری...کجا؟

گفت:با فرهیختگیت تنها بمون.

در را بست و رفت

نمی خواستم سرزنشش کنم.حبابی از خلا داشت داخل مغزم رشد می کرد.دنبال راه حلی برای آن می گشتم.

|+| نوشته شده در  سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 21  توسط الناز  | 

هنوز زنده ام

 

 

            آخرین لباس را گیره زد.آفتاب تیز تیز می تابید.چشم ها را بست و گوش سپرد به صدای نسیم.چشم باز کرد،دید سبد لباس ها روی آسفالت داغ پشت بام غلت می خورد.

در پاگرد،پرنده درون یک قفس آهنی به او زل زده بود.هنوز زنده بود.دو سال پیش همسایه طبقه پایین اسباب برده بود و جایش گذاشته بود.مامان گفته بود:"پرنده بدون جفت می میره".بابا خواسته بود برایش یک جفت بخرد.ولی قفس که منتقل شده بود به پاگرد پشت بام،کم کم یادش رفته بود.رگه های نور از چند جا سر کشیده بودندو قسمت های از رده خارج زندگی را نور پردازی می کردند.آهن زنگ زده ها،صندلی های شکسته،پنجره های قدیمی.خم شد و قفس را از روی چرخ خیاطی کهنه برداشت.آب و دانه اش را نو کرد ودوباره گذاشت روی چرخ خیاطی.

چشم هاش را یکی یکی بست و باز کرد و پلک هاش خاکستری شدند.لب هاش را برد نزدیک آیینه.پرچه ی صورتی براق را به آن ها کشید.بعد هم مانتو و روسری.

       روی کیک یک لایه ژلاتین صورتی براق بود.پروانه چتر داخل بستنی اش را بیرون کشید،برد طرف دهانش و گفت:"همونه،دیدیش؟..کنار دست مامان تارا ایستاده.اسمش ماهرخه"

     -دیدم.به قیافش نمی خوره.

پروانه نگاهی به سر تا پایش انداخت:نکنه می خواستی جاروی پرنده اش همراش باشه؟

     -خوب حالا چه کارا می کنه؟

     -چیز خاصی نیست.چند تا کارته که می چینه...

تارا با دست اشاره کرد همه دور کیک براق صورتی اش جمع شوند.دختر ها بلند بلند می خندیدند و جیغ می کشیدند.ماهرخ بشقابش را داد دستش و گفت:"عزیزم می شه بذاریش روی میز؟"واز دست بشقاب که خلاص شد کمک کرد شمع ها روشن شوند.او به بشقاب نگاه کرد.یاد جاروی پرنده افتاد،خنده اش گرفت.چشمش افتاد به پروانه که داشت او را می پایید.

     -سحر می خوای...

     -فوت

شمع ها خاموش شدند.

    -سحر اگه بخوای بش می گم...

لایه براق ژلاتین تکه تکه می شد.

    -پروانه فکر می کردم یه همچین آدمی باید یه جورایی باشه!

    -چه کار به مدلش داری.من تاییدش می کنم.خودت می دونی تا نبینم باورم نمی شه...

دستش را گذاشت توی دست ماهرخ.صورتش را برد نزدیک.

   -ماهرخ جون،این دوست من...می شه براش یه فال بریزی؟

ماهرخ چشم دوخت به صورت سحر. اما گفت:پروانه جون.آخه الان؟

      اتاق خواب تارا تاریک بود.ماهرخ دست برد طرف کیفش،انگار که بخواهد یکی از عکس های کیف پولش را نشان بدهد.

   -گمشده داری؟

سحر برگشت طرف پروانه.

   -بی خود نگاه نکن!بیرون برو نیستم...آهان،نکنه داری کلک؟

شاخه های درخت می خوردند به پنجره.کارت ها داشتند بر می خوردند.سحر ایستاد.

   -چی شد؟

   -باد گرفته

   -سحر خانم از من می ترسی؟

   -نه..نه..چه حرفیه؟...باید برم...ممنون...

   -سحر چته؟باد مگه چیه؟ترسیدی؟!

   -نه ببین...باید برم...رخت پهن کردم،گیره نزدم.

پروانه دست هاش را بالا پایین می برد"ماهرخ جون تورو خدا می بخشی."

   -نه بابا.خواهش می کنم.گفتم که وقت مناسبی نیست.

سحر،تارا را بوسید.کیف پولش را در آورد.ماهرخ چشم غره رفت.

پله های پشت بام را دوتایکی بالا رفت.پرنده لابه لای خرت و پرت های از رده خارج زندگی به دانه ها نوک می زد.هنوز زنده بود.رخت ها به بند گیر بودندو آرام ارام خیس می شدند و سبد همچنان غلت می زد.

|+| نوشته شده در  یکشنبه 22 دی1387ساعت 12  توسط الناز  | 

از تنهایی

کریم رفته بود بازار.گفته بود وقتی بر گردم میام می شینم پای صحبتت.گفته بود:"می آم می شینم پای منبرت".و قش قش خندیده بود

توی باغچه قدم می زدم.داشتم فکر می کردم باید به او چه بگویم.جمله هایم را مرتب می کردم.گوشه روسریم گیر کرد به خارهای بوته گل محمدی که گوشه دیوار در هم پیچیده بود،کشیده شد وسنجاقش در رفت. نزدیک بود از سرم جدا بشود.از وقتی موهام به سفیدی زده،روسری را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم.حقیقتش این است که حوصله گره بزرگ روسری را  که زیر گلویم مچاله می شود ندارم.

شمعدانی ها صف کشیده بودند کنار حوض.با دستم آبشان دادم.بوی خاک بلند شد.صدای اذان از دوردست به گوشم رسیده بود.وضو گرفتم.یک نوه دارم که از بقیه شیرین زبان تر است.اسمم را گذاشته"مامان سجاده ای".تازگی نمی توانم به سرعت قبل نماز بخوانم،کمرم یاری نمی کند.یاد کاهل نمازی های جوانی هم افتاده ام.خوف برم داشته.همیشه چند رکعت نماز قضا می خوانم.نوه هام خیلی کوچک هستند.فکر می کنند من همه طول تاریخ یک پیرزن تنها بوده ام.یک مادربزرگ خوب و آرام مثل پیرزن سریال "خونه مادر بزرگه".به من احترام می گذارند و گاهی هم از سر و کولم بالا می روند.من بدم نمی آید اینقدر محبوب باشم،اما گاهی دلم می خواهد زودتر بزرگ شوند و بپرسند تا برایشان از جوانی هایم تعریف کنم.از وقتی که حیاط خانه پدری را روی سرم می گذاشتم.دلم می خواهد برایشان تعریف کنم،اوایل بلوغ....استغفرالله...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود...

این کریم فرزند آخرم است،هنوز پای سجاده بودم که رسید.

گفت:قبول باشه.

گفتم:قبول حق،آقا

لباس هاش را از کیسه در آورد و روی سجاده ام پهن کرد.گفتم:مبارکه، انشالا لباس دامادی.

گفت :ایشالا.

گفتم: این شلواره تنگت نیست مادر؟

گفت:دوره زمونه صرفه جوییه.

گونه اش را لمس کردم.خیره شدیم توی چشم هم.شاید یک لحظه طول نکشید.سرش را انداخت پایین.

خواستم بگویم "این دختره به دردت نمی خوره"خواستم بگویم"غریبه س" ،"سنگین رنگین نیست".

اما نمی دانم چرا یاد جوانی های خودم افتادم.اوایل بلوغ...آن بهار فراموش نشدنی...استغفرالله...چه می گویم؟...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود.

|+| نوشته شده در  شنبه 21 دی1387ساعت 15  توسط الناز  | 

تو...من...و یه ماشین قراضه که تو راهش انداختی!

 حالت خوبه؟تو چیزیت نشد؟تو کجا؟ من کجا؟ تو... من...تو... من...تو من و یه ماشین قراضه که تو راهش انداختی.من هلش دادم طرف سرپایینی و تو آخرین لحظه پریدی بیرون...پریدی بیرون و من هنوز این تو هستم...من این تو هستم و باسرعت بی نهایت دارم می رم پایین...تو ماشین اسقاطی خودتو ول کردی پریدی بیرون...الان حالت خوبه؟دست و پات نشکست؟

من نمی تو نم برگردم.مثل وقتی که روی تخت دراز می کشی.سرنگ از یه مایع پر می شه تهه دلت خالی می شه.ولی نمی تونی برگردی!دیگه دست تو نیست.دست خانوم پرستارس!توانشو نداری پاشی حتی توانشو نداری بترسی!!خلاصه واسه چند لحظه توی خلاء توانایی فرو می ری.بی حرکت می مونی. بعد سوزشو...از خلاء می آی بیرون...

اما من دیگه نمی تونم از روی تخت پاشم .این هتل کالیفرنیا ی لعنتیت انگار ترمز نداره!

چیزی نیست چند تا خراش سطحیه.مهم اینه پریدی بیرون.مثل آمپول زدنه.درد داره اما حالتو خوب می کنه.دیگه گلوت درد نمی کنه...دیگه می تونی بری بیرون با بچه ها برف بازی کنی....

|+| نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 12  توسط الناز  | 

"تراوشات مینی مالیستی یک نمایشنامه نویس نصفه نیمه"

 

"تراوشات مینی مالیستی یک نمایشنامه نویس نصفه نیمه"

 

1364تهران-داخلی-خانه

 

من:مامان ته خط یعنی چی؟

مامان:الهی قربونت برم....نگا نگا...داره حرف میزنه(خطاب به بابا)اولشم گفت ماما

بابا:خل شدی خانوم؟پاشو شام بیار...مردیم

هه هه هه (صدای خنده من ومامانو بابا)


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 2  توسط الناز  | 

حرفای گنده تر از دهن ما

 

یا:                    به تو از تو می نویسم.

 

 

سلام. الان خیلی خوبم...باور کن.مال اون چبز لعنتی بود .نمی تونستم قورتش بدم.نمی تونستم بالا بیارمش.اما الان خیلی خوبم.همین چند دقیقه پیش یه جوری انگار تفش کردم...

حس خوبی نداشت اما مهم اینه که الان دیگه خوبه خوبم.شاید خوشت نیاد این همه تاکید می کنم .اما جدا برام مهمه که بدونی خوبم.حقیقتش وقتی گیر کرده بود اونجا حس می کردم بدبخت ترین آدم دنیا هستم.اصلا هیچ کدوم از چیزای خوب دنیا یادم نبود.

میدونی؟حالا که بهش فکر می کنم می بینم حواسم چه قدر پرت بود.اون موقع که توی گلوم بود حتی یاد اون کفش جدیدم هم نیوفتادم.اصلا انگار فراموشم شده بود به خاطرش چه قدر از خدا ممنونم.

 

 

آره حقیقتش اینه که مال اون چیز لعنتی بود.وگرنه همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت...من داشتم مثل خاله پری واست فال اعداد می گرفتم.مامان داشت خونه رو گرد گیری می کرد.همه خوب بودن.الانم همه خوبن.

 

 

ولی من نفهمیدم اون چیز لعنتی یکهو از کجا پرید توی گلوم!؟...اتاق مثل حوای حاشیه ی اتوبان توی آفتاب پر از موج شد...حالا دیگه گفتنش مهم نیست من خوبم.اما شایدم از بیرون نیوفتاد توی گلوم.شاید وقتی موهای عروسکمو توی دستت دیدم از ته دلم پرید توی گلوم.شایدم وقتی موهای عروسکمو از لای انگشتات می کشیدم چند تاش پرید ته گلوم.نمی دونم اصلا یادم نیست چه طوری خوب شدم.صورتم داغ داغ شدو یه صداهایی از ته گلوم در میومد.

 

 

الانم خیلی خوب شدم .مامانم از خرید برنگشته. اون موقع که اون چیز لعنتی داشت می زد بیرون دوست داشتم مامان نرفته بود خرید.اما الن دیگه نه آخه یادم افتاده که مامان قول داده واسم شکلات بخره.

 

الان خوب خوبم.صورتم داره خشک می شه...

|+| نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 21  توسط الناز  | 

آخرین برگ کتاب 2
اینم ادامه داستان "آخرین برگ کتاب"
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12  توسط الناز  | 

برگ آخر کتاب 1

حاج خانم کنار دستی من گفت:دختر پسر نداره عزیزم.تو این دوره زمونه والا پسر دردسرش بیشتره...

-آره ولی تو طایفه ما پسر پسندن.مادر مادرم 2 تا دختراشو کرد توی خاک

دیگر داشتم دیوانه می شدم:اینجا ایرانه؟عربستانه؟خدایا الان قرن چندمه! ؟

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12  توسط الناز  | 

تارمه
پیکر نخیف تار را مثل یک کودک در آغوش کشید. گره روسری اش را محکم کرد. سرش را زیر نقاب کلاهش مخفی کرد....
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 14  توسط الناز  | 

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد!
سلام

سلام . کجا بودی ؟؟؟

همین دورو بر

دیر کردی ؟

نه .شلوغ بود .اتوبوس دیر اومد .

گرفتی ؟

آره ..نه ...نرسیدم برم .فردا می رم .

از مدرسه ات زنگ زدن .

مدرسه ؟؟کی؟ خوب چی گفتن ؟

هیچی گفتن فردا ساعت اول دبیر نداری نری مدرسه .

آهان .خوب بابا زنگ نزد ؟

نه.ولی تو غصه نخور مادر .پیداش می شه .مثل همیشه یه مدت دیگه پیداش میشه .تو به فکر درسات باش....اگه درس نخونی....

خوب باشه تو گریه نکن باز ...تو رو خدا بسه ...شام داریم؟؟ گشنمه.

********

خیلی خوشمزه شده .مرسی.بیا اینو بگیر .

این چیه ؟باز پول از کجا اوردی ؟

قرض کردم .باور کن .بابا اومد پسش می دم. رفیقمه غریبه نیست .

باشه .خوب باشه چرا اینجوری نگاه می کنی .غذاتو بخور .چرا زیر پیرهنت قلمبس؟بذار ببینم .

نه ولش کن .دست نزن کتابمه .ا ول کن دیگه .

بذار بذار

آخ ....

اینا چیه؟آدامسارو بسته ای چند می فروشی ؟

چی داری می گی .ول کن .بذار خودم جمع می کنم ...مال خودم نیست مال ...مال ..این پسره...

خیلی خوب بسه بسه یه هفتس فهمیدم .دیروزم سر چهار راه بالایی دیدمت.

من ...آخه مامان ..من...خیال نکن نمی دونم !اون همه قاب دسمالو بره چی می دوزی !

خیلی خوب برو تلوزیون تماشا کن .برو .من جمعشون می کنم .

اونشب دوتا گونه سرخ بودن شاید از خوشحالی. شاید از شرم .من نمی دونم !

|+| نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1385ساعت 13  توسط الناز  | 

عیدی وعروسک
نشسته بودم سر پله های حیاط و داشتم دور سبزه ی عیدمان روبان می پیچیدم.تو در را باز کردی و آمدی داخل .توی دستت یک کادو بود هم قد خودت و تو به زور آن را از در کوچک خانه مان آوردی تو .من دویدم و کاغذ کادوی بادکنکیه دور آن را باز کردم .داخلش یک عروسک بود هم قد خودم.آمدم ان را از پله ها بیاورم بالا زورم نرسید و من و عروسک با هم چپ شدیم ....

ناگهان از خواب پریدم ...

دویدم قرآن را از سر تاقچه برداشتم و لای تک تک برگهایش را گشتم.هیچی نبود.

 

|+| نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 15  توسط الناز  | 

عیدی و شیشه

 

دستش را گذاشت روی شیشه تا من هم از این طرف بگذارم درست روی دستش مثل فیلم ها.من اهمیت ندادم.گوشی را برداشتم او هم برداشت.با سر اشاره کردم روسری اش را بیاورد جلوتر .دلخور شد ولی به روی خودش نیاورد.گفت:"سلام"   

 گفتم:"سلام"  

 گفت:"داداش عیدت مبارک. دو تا عید دیگه تحمل کنی تمومه".  

 گفتم:"همه خوبن؟"  

دست کرد از داخل کیفش  یک دستمال در آورد.با هیجان تای آن را باز کرد و گرفت روبروی صورتم.حاشیه ی دستمال را به زیبایی گلدوزی کرده بود و یک گوشه ی آن اول اسمم را نوشته بود.صدایش را صاف کرد و گفت:"سال نو مبارک.".صورتش را از پشت دستمال آورد بیرون و خندید.

گفتم :"این دیگه چیه؟ لازمم نیست .سیگاری چیزی میووردی."

خواست چیزی بگویداما نگفت .بلند شد و بدون خداحافظی رفت.من به یاد بچگی هایمان افتادم که عنکبوت می انداختم داخل پیراهن نوی عیدش .وصدای جیغش حیاط کوچک خانه مان را بر می داشت.چه روزهایی بود!

با خودم گفتم:بی خیال سال دیگه باز پیداش می شه.

 

 

|+| نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1384ساعت 12  توسط الناز  | 

یک طرح
زیپ کیفش را محکم بست و دستهایش را روی زانو هایش گذاشت و با یک حرکت سریع و عصبی بلند شد.سرش را انداخت پایین وبدون هیچ صحبتی راه افتاد.داشتم از عصبانیت می ترکیدم. دلم می خواست یک چیزی بگوید تا من هم جوابش را بدهم ودعوایمان شود .دستانم می لرزید.هر لحظه می خواستم بلند شوم و خفه اش کنم .ولی انگار چیزی مرا به صندلی چسبانده بود.دستهایم را مشت کرده بودم ولی باز لرزش انگشتانم را حس می کردم .چشمانم داغ شده بودهر قدم که بر می داشت منتظر بودم برگردد ویک چیزی بگوید تا دعوایمان شود .یا شاید یک سیلی حواله اش کنم.دلم می خواست از پشت هلش دهم تا ببینم در صورتش چه خبر است .دوست داشتم وحشتزده باشد .

وقتی به در خروجی رسید برگشت.در صورتش فقط یک لبخند تمسخر بود .نه خشم نه ترس نه التماس .

همان نیرو که مرا به صندلی چسبانده بود ناگهان انگار بر خلاف جهت عمل کرد و مرا به سمت او دواند

هلش دادم .پشت سرش خورد به چارچوب و دستش آرام آرام از دستگیره جدا شد.من به صورتش زل زده بودم و فقط خون می دیدم

|+| نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 14  توسط الناز  |