تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
اودیسه ی حنجره ها

صدای بلندگو همیشه از صدای حنجره بلند تر است.

یعنی اصلا فلسفه اختراع بلندگو همین است.وقتی می خواهی به فناوری بلند کردن صداها دهن کجی بکنی کمی خنده دار می شود...

فریاد زدن+کف زدن+سوت کشیدن+پا کوبیدن+بوق زدن+هو کردن+...

کم که می آوری یک نفر آن وسط فریاد می زند: مرگ بر بلندگو!

ناخودآگاهِ هیچ کس این جمله-شعار را تکرار نمی کند.

همه می خندند.

آدم پشت بلندگو هم می خندد.بعد از بلندگو موسیقی پخش می شود.انگار یک کارناوال توی ریودوژانیرو.بعد از آن همه جیغ می کشند و فرار می کنند.آدم پشت بلندگو دیگر نمی خندد.میان راه بازگشت اما دوباره صدای بلندگو بلند است.سخنرانی آنلاین پخش می کند.داری چند تا فحش آب دار آب نکشیده نثار حضور پررنگ بلندگو می کنی که یک نفر مثل شوهر خواهر علی فتاح-رمان من او- جلویت سبز(سبز نه، کرمی یا خاکستری!) می شود.اولش کمربند به پایینش را می بینی بعد پا می گذاری به فرار.نمی دانی از قدو قواره کوچک خودت فرار می کنی یا از اخم شوهر خواهر علی فتاح!

جلوی اولین آبسرد کن می ایستی.

اهدایی پدر شهید...

نمی دانی تندی فلفلناک گلویت را سرفه می کنی یا نگاه نچ نچ وار بعضی را.چگونه می توانی توضیح دهی چند بازپک(بر وزن بازدم!) عمیق سیگار را که توی صورتت خالی کنند روزه ات شرعا باطل است؟

آب اما چیز خوبیست.لیوان یک بار مصرف هم به تعداد زیاد روی آبسردکن اهدایی پدر شهید هست.

یاد فریاد ریتمیک همت و باکری می افتی.آب ننوشیده را داخل لیوان یکبار مصرف ذخیره می کنی.چند قدم نرفته ای که باران می گیرد.لیوان یک بار مصرف را نگاه می کنی.از خجالت می گذاری اش روی کاپوت یک پیکان پارک شده.خیسی ابر را با خود می بری تا گیت مترو. سکوی مترو پر از حنجره است. قطار که از راه می رسد دیگر بلندگو نمی گوید :از تابلوهای راهنما استفاده کنید.فکر می کنی لابد اینجا چون پایین تر از سطح زمین است فلسفه اختراع بلندگو به چالش کشیده شده است!

میان فریاد حنجره ها پناه می بری به واگن زنانه.اینجا هم پر از چالش است:

«ایستگاه بعد: یار دبستانی من!»

 

خانه که می رسی تازه غصه ات می گیرد.به خاطر خانمی که سیلی زد به پریشانی  موهات و «حرامزاده» ات نامید.

نمی دانی از کشف حجاب میان فریاد و فرار، بر خود می پیچی

یا از اینکه سند ازدواج پدر و مادرت را همراه نداشتی

یا از شباهت بدبختانه آن خانم با مادر بزرگت

و از اینکه مردم داشتند هجوم می بردند به رکیک بودن سخنش و تو نا امیدانه دست بر سینه هر دو طرف می گذاشتی:بس کنید...بس کنید...

یا از...

یا از چرخش ایدئولوژیک بلندگوهایی که با تو می خندند و ناگهان بر حنجره ات و بر حجابت و بر مشروعیت نطفه ات خشم می آورند!

بلاگفا بسته است.با جی میل هم نمی توانی درددل کنی.دردناکی بغضت را با تنهایی خود آزارانه ات در میان می گذاری:

زنک نباید این حرف را می زد

نباید می زد

نباید می زد

من فقط آمده بودم که بتوانم روزی اگر لازم شد صادقانه روایت کنم

...

باران بی وقفه می بارد

|+| نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 0  توسط الناز  | 

بی بهانه
چه بی بهانه حلول می کنی
میان آهنگ سرخوشانه قدم هایم
و لابلای استقامت انگشتانم

چه بی بهانه حلول می کنی
میان روراستی جاده
و صحیح بودن املای واژه

چه بی بهانه حلول می کنی
میان فلسفه بزرگ بودن خدا
و منطق بی نقیض آسمان

حلول کن
بی بهانه حلول کن
اما زمان عوض کردن گلدان
کمی به فکر تردی ریشه های نورسم باش!
|+| نوشته شده در  یکشنبه 22 شهریور1388ساعت 15  توسط الناز  | 

آمدم بگویم
آمدم بگویم جمعه آخر ماه مبارک بد روزی نیست.

نه اشتباه نکن نماز را نمی گویم(راستی نماز جمعه چند رکعت است؟!)

راهپیمایی روز قدس را می گویم

چه جور کتانی باید بپوشم؟!

آمدم بگویم قسمت چهارم سریال کمدی-درام را از تلوزیون دیدم.بدجوری کیف کردم.آن هم در گیرودار شوی هرشب احسان علی خانی که زور می زند چند قطره اشک از ملت بگیرد.و میان قیافه مضحک حمیدماهی صفت که دیدن قیافه اش آدم را یاد قرکمر های استادانه اش می اندازد و حالا پوست انداخته و عجب معنویتی می دهد به شب های پر فیض ماه رمضان!

آمدم بگویم اما نا گهان گویا عاشقانه ای از ذهنم تراوید...

می نویسم...

ننویسم؟

نکند باید جواب عاشقی ام را یکی از همین روز ها پس بدهم؟!

 

بی صدا اگر بخواهی

بله عزیز من.می شود نسیم

با صدا اگر بخواهی

بازیگوشی گنجشک هاست لابلای شاخ وبرگ زبان گنجشک حیاط

تو امروز عصر چایت را با صدا می خوری یا سکوت؟

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 21  توسط الناز  |