تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
تمدن کوچک

صدای زوزه سگ ها از دوردست خانه می آمد.داخل خانه فقط صدای چیده شدن ظرف ها بود.مرد روزنامه را بست و عینکش را گذاشت کنار بشقابش.

گفت:کسلی؟

زن گفت:نه.امروز باز برق رفته بود.حوصله ام سر رفت.

زن غذا را با ماهیتابه گذاشت روی میز.مرد چند بارآن را با قاشق این طرف و آن طرف کرد و آخر سر دو سوم آن را  ریخت داخل بشقابش. زن نشست طرف دیگر میز.

مرد گفت:این که چیز جدیدی نیست.می آد ،می ره.

و به لحن آهنگین خودش خندید.

زن گفت:گفتم حوصله ام سر رفت!گفتم حوصله ام سر می ره!

-واسه همینه بره شام پختن انقدر وقت می ذاری؟

-شبا شام حاضریه.به خاطر تناسب اندام..

-گوش کن خبر منو:امروز آقای فاطمی رو دیدم.

-وای چه خبر مهمی! من خودم هر روز همه همشهریاتو می بینم.با همه شونم احوال پرسی می کنم!

-بفرما اینم ترافیک.دیگه چی می خوای تا اینجا بشه عین تمدن بزرگت؟!

باد گرفته بود و پنجره ها را می لرزاند.زن غذای ته ماهیتابه را با دقت ریخت داخل بشقابش

گفت:تهرانو ولش کن.از دیدار غیر منتظره ات با آقای فاطمی می گفتی.

مرد سکوت کرده بود.خمیر داخل نان را خالی می کرد.

زن گفت:هفته دیگه یک سال می شه.قرارمون مگه نبود بعد از یک سال تقاضای انتقالی کنی برگردیم؟

مرد دوباره به هیجان اومد:نه خیر تازه دارم لذت می برم. هوای تمیز.کوچه های بچه گی.پنج دقیقه تا نیروگاه.

آرنج مرد را از روی میز برداشت و زیرش را دستمال کشید.گفت:پس من چی؟

-تو؟ تو آرامش...سکوت...درآمد زیاد...خونه بزرگ.

مرد فرورفت داخل کاناپه.صدای بسته شدن در کابینت آمد.

-زیادم نشه؟

-نه.امشب شب اوقات تلخیه! باز چته تو؟

زن با دوفنجان چای وارد پذیرایی شد.

-فکر نکن من درکت نمی کنم.وقت لازمه تا جا بیوفتی.نگران نباش.

صدای زوزه سگ ها نزدیک تر شده بود.انگار پی طعمه ای آمده بودند نزدیک های خانه..نشست کنار شوهرش.

-من از صدای اینا می ترسم.

-می خوای با چند تا از همکارام رفت وآمد کنیم؟

-نه نه خواهش می کنم.سرک می کشن به زندگی آدم.تازه هم زبون من نیستن.حوصله شونو ندارم

-راس می گی.اخه تو همون کارمند روابط عمومی نیستی که با عالم وآدم سر وسر داشت؟

زن بالا تنه اش را آورد نزدیک تر:آخه اینجا یه دست لباس مناسب پیدا نمی شه.

بلند شد ایستاد روبروی زن .

-پاشو پاشو

-چیه مار نیشت زد؟

-نه...

ناخنش را جوید.

-ببین این کاناپه جاش با میز کناریه عوض شه بهتر نیست؟

زن دستانش را فروبرد داخل کاناپه و بلند شد.جای میز و کاناپه عوض شد.

-بهتر شد؟

-آره.خوبه.

-این طوری نماش بهتره.وقتی وارد سالن می شی...

دستش را دراز کرد طرف گلدان.

-اینو از اینجا برداریم؟

-آره خودم فکرشو کرده بودم.گلدون کنار شومینه نمای قشنگی نیست.

-خوب چرا نگفته بودی خانم خوش سلیقه؟

یک ساعت بعد دکور خانه متحول شده بود.مرد مسواکش را دست گرفته بود و با رضایت نتیجه کارش را برانداز می کرد.رفت داخل توالت داد زد:آخر آقای فاطمی رو نگفتم!

-خوب بگو

-گفت خانومش تو آموزش پرورش این جا انگار سمت مهمی داره.منم گفتم سفارش تو رو بهش بکنه.

زن دستش را آورد داخل و مسواکش را برداشت

-چه قدر طولش می دی؟برق دندوناتو بیا تو آینه هال نگاه کن.

مرد دمپایی هاش را درآورد و داخل هال شد.

-خلاصه که منتظر شغل جدید باش.

-حالا زیاد روش حساب نکن.

-بابا جون رفیق بچه گیمه.رومو زمین نمی اندازه

زن محتویات دهانش را تف کرد داخل روشویی

گفت:تو یه هیولا هستی می دونستی؟

مرد سرش را آورد داخل.شکلک در اورد و گفت:این جوری؟

 

وقتی مرد به خواب رفت صدای زوزه سگ ها از حوالی خانه می آمد.زن هم مدتی بعد به خواب رفت.

|+| نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 22  توسط الناز  |