صدای زوزه سگ ها از دوردست خانه می آمد.داخل خانه فقط صدای چیده شدن ظرف ها بود.مرد روزنامه را بست و عینکش را گذاشت کنار بشقابش.
گفت:کسلی؟
زن گفت:نه.امروز باز برق رفته بود.حوصله ام سر رفت.
زن غذا را با ماهیتابه گذاشت روی میز.مرد چند بارآن را با قاشق این طرف و آن طرف کرد و آخر سر دو سوم آن را ریخت داخل بشقابش. زن نشست طرف دیگر میز.
مرد گفت:این که چیز جدیدی نیست.می آد ،می ره.
و به لحن آهنگین خودش خندید.
زن گفت:گفتم حوصله ام سر رفت!گفتم حوصله ام سر می ره!
-واسه همینه بره شام پختن انقدر وقت می ذاری؟
-شبا شام حاضریه.به خاطر تناسب اندام..
-گوش کن خبر منو:امروز آقای فاطمی رو دیدم.
-وای چه خبر مهمی! من خودم هر روز همه همشهریاتو می بینم.با همه شونم احوال پرسی می کنم!
-بفرما اینم ترافیک.دیگه چی می خوای تا اینجا بشه عین تمدن بزرگت؟!
باد گرفته بود و پنجره ها را می لرزاند.زن غذای ته ماهیتابه را با دقت ریخت داخل بشقابش
گفت:تهرانو ولش کن.از دیدار غیر منتظره ات با آقای فاطمی می گفتی.
مرد سکوت کرده بود.خمیر داخل نان را خالی می کرد.
زن گفت:هفته دیگه یک سال می شه.قرارمون مگه نبود بعد از یک سال تقاضای انتقالی کنی برگردیم؟
مرد دوباره به هیجان اومد:نه خیر تازه دارم لذت می برم. هوای تمیز.کوچه های بچه گی.پنج دقیقه تا نیروگاه.
آرنج مرد را از روی میز برداشت و زیرش را دستمال کشید.گفت:پس من چی؟
-تو؟ تو آرامش...سکوت...درآمد زیاد...خونه بزرگ.
مرد فرورفت داخل کاناپه.صدای بسته شدن در کابینت آمد.
-زیادم نشه؟
-نه.امشب شب اوقات تلخیه! باز چته تو؟
زن با دوفنجان چای وارد پذیرایی شد.
-فکر نکن من درکت نمی کنم.وقت لازمه تا جا بیوفتی.نگران نباش.
صدای زوزه سگ ها نزدیک تر شده بود.انگار پی طعمه ای آمده بودند نزدیک های خانه..نشست کنار شوهرش.
-من از صدای اینا می ترسم.
-می خوای با چند تا از همکارام رفت وآمد کنیم؟
-نه نه خواهش می کنم.سرک می کشن به زندگی آدم.تازه هم زبون من نیستن.حوصله شونو ندارم
-راس می گی.اخه تو همون کارمند روابط عمومی نیستی که با عالم وآدم سر وسر داشت؟
زن بالا تنه اش را آورد نزدیک تر:آخه اینجا یه دست لباس مناسب پیدا نمی شه.
بلند شد ایستاد روبروی زن .
-پاشو پاشو
-چیه مار نیشت زد؟
-نه...
ناخنش را جوید.
-ببین این کاناپه جاش با میز کناریه عوض شه بهتر نیست؟
زن دستانش را فروبرد داخل کاناپه و بلند شد.جای میز و کاناپه عوض شد.
-بهتر شد؟
-آره.خوبه.
-این طوری نماش بهتره.وقتی وارد سالن می شی...
دستش را دراز کرد طرف گلدان.
-اینو از اینجا برداریم؟
-آره خودم فکرشو کرده بودم.گلدون کنار شومینه نمای قشنگی نیست.
-خوب چرا نگفته بودی خانم خوش سلیقه؟
یک ساعت بعد دکور خانه متحول شده بود.مرد مسواکش را دست گرفته بود و با رضایت نتیجه کارش را برانداز می کرد.رفت داخل توالت داد زد:آخر آقای فاطمی رو نگفتم!
-خوب بگو
-گفت خانومش تو آموزش پرورش این جا انگار سمت مهمی داره.منم گفتم سفارش تو رو بهش بکنه.
زن دستش را آورد داخل و مسواکش را برداشت
-چه قدر طولش می دی؟برق دندوناتو بیا تو آینه هال نگاه کن.
مرد دمپایی هاش را درآورد و داخل هال شد.
-خلاصه که منتظر شغل جدید باش.
-حالا زیاد روش حساب نکن.
-بابا جون رفیق بچه گیمه.رومو زمین نمی اندازه
زن محتویات دهانش را تف کرد داخل روشویی
گفت:تو یه هیولا هستی می دونستی؟
مرد سرش را آورد داخل.شکلک در اورد و گفت:این جوری؟
وقتی مرد به خواب رفت صدای زوزه سگ ها از حوالی خانه می آمد.زن هم مدتی بعد به خواب رفت.