تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
رهایی در بند ...در بند رهایی

«رهایم کن از این رهایی در بند

از این قرار بی سامان

از این نفس های بی هوا

از این سفرهای بی جا وجاده

...

واژه نمی پوشاندم،و من مثل یک جنین در خود فرو رفته ام،نه آنقدرها پاک،نه آنقدرها بی فلسفه.

مثل یک جنین از بی واژگی در خود فرو رفته ام...از سرمای سکوت...از سخن های بی مخاطب و از روزنه های ...از روزنه های مشکوک.

 

دست به سینه نشسته است رو برویم.سرش پایین است و ذهن درهمش را میان کفپوش اتاق تفسیر می کند.شاید خاطراتش را میان لوزی های کفپوش دفن می کند.انگشتانش را لابلای هم فرو کرده و انعطاف عضلاتش را مدام چک می کند.مثل یک قهرمان المپیک که برای آخرین پرتاب آماده می شود.نگاه من اما در ابعاد اتاق می دود.میز ،تابلو،ساعت،کفپوش،آدم ها،زاویه کاملا نود درجه دو دیوار،که حس ملال می دهد.که آخر دنیا چه قدر نزدیک است،چه قدر تیز ،چه قدر ساده...به فلسفه آفرینش فکر نمی کنم.نه!آنقدر ها دور نیستم...ذهنم از پرسپکتیو اتاق دورتر نمی رود...همین نزدیک ها هستم...نزدیک سرهای در سینه فرو افتاده

فلسفه آفرینش!چه سوژه روشنفکرانه ای...من چه قدر دورم از فکر های نورانی...از روزنه های نورگیر کلبه روستایی..طوسی دیوارهای این اتاق،به اندازه تمام قطب سرد است.و شکست زاویه ها به اندازه یک جنین بی فلسفه و سکوت آدم ها به اندازه یک عشق بلندپروازانه،بی هیاهو.

امروز از آن روزهاست،از آن روزها که سطح هوشیاری ات از معاش فراتر نمی رود و نمی خواهی که برود.می خواهی این پایین میان موهای در هم تنیده مرد روبرویی سرگردانی ات را تماشا کنی و خیال کنی که او هیچ وقت یک قهرمان المپیک نخواهد شد.هرچه قدر هم که انگشتانش را بکشد...هیچ قهرمانی از این در بیرون نخواهد رفت و المپیک فقط در قاب تلوزیون قابل درک است.امروز از از آن روزهاست که به خودت نهیب می زنی و خودت هم دیگر مورد توجه خودت نیستی...سطح هوشیاری امروز پایین است،مثل سطح دریا زمان جذر که تمام تفاله هایش را تف می کندبه تن ساحل.

دریا دل می زند به دریا و دست از عشقبازی کودکانه اش می کشد و بزرگ می شود...به اندازه عمق دریا بزرگ می شود و به اندازه اندوه ساحل وسیع...

ساحل وسیع می شود.به اندازه ردپای خدا وسیع می شود.این آغاز رهایی است.رهایی تصاحب گر از فعل تصاحب و رهایی تفاله ها از سرگردانی ماه...

ورهایی

رهایی...

رهایم کن از این رهایی در بند

آغوش بی دریا...

رهایم کن

...»

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 13  توسط الناز  |