هنوز زنده ام
آخرین لباس را گیره زد.آفتاب تیز تیز می تابید.چشم ها را بست و گوش سپرد به صدای نسیم.چشم باز کرد،دید سبد لباس ها روی آسفالت داغ پشت بام غلت می خورد.
در پاگرد،پرنده درون یک قفس آهنی به او زل زده بود.هنوز زنده بود.دو سال پیش همسایه طبقه پایین اسباب برده بود و جایش گذاشته بود.مامان گفته بود:"پرنده بدون جفت می میره".بابا خواسته بود برایش یک جفت بخرد.ولی قفس که منتقل شده بود به پاگرد پشت بام،کم کم یادش رفته بود.رگه های نور از چند جا سر کشیده بودندو قسمت های از رده خارج زندگی را نور پردازی می کردند.آهن زنگ زده ها،صندلی های شکسته،پنجره های قدیمی.خم شد و قفس را از روی چرخ خیاطی کهنه برداشت.آب و دانه اش را نو کرد ودوباره گذاشت روی چرخ خیاطی.
چشم هاش را یکی یکی بست و باز کرد و پلک هاش خاکستری شدند.لب هاش را برد نزدیک آیینه.پرچه ی صورتی براق را به آن ها کشید.بعد هم مانتو و روسری.
روی کیک یک لایه ژلاتین صورتی براق بود.پروانه چتر داخل بستنی اش را بیرون کشید،برد طرف دهانش و گفت:"همونه،دیدیش؟..کنار دست مامان تارا ایستاده.اسمش ماهرخه"
-دیدم.به قیافش نمی خوره.
پروانه نگاهی به سر تا پایش انداخت:نکنه می خواستی جاروی پرنده اش همراش باشه؟
-خوب حالا چه کارا می کنه؟
-چیز خاصی نیست.چند تا کارته که می چینه...
تارا با دست اشاره کرد همه دور کیک براق صورتی اش جمع شوند.دختر ها بلند بلند می خندیدند و جیغ می کشیدند.ماهرخ بشقابش را داد دستش و گفت:"عزیزم می شه بذاریش روی میز؟"واز دست بشقاب که خلاص شد کمک کرد شمع ها روشن شوند.او به بشقاب نگاه کرد.یاد جاروی پرنده افتاد،خنده اش گرفت.چشمش افتاد به پروانه که داشت او را می پایید.
-سحر می خوای...
-فوت
شمع ها خاموش شدند.
-سحر اگه بخوای بش می گم...
لایه براق ژلاتین تکه تکه می شد.
-پروانه فکر می کردم یه همچین آدمی باید یه جورایی باشه!
-چه کار به مدلش داری.من تاییدش می کنم.خودت می دونی تا نبینم باورم نمی شه...
دستش را گذاشت توی دست ماهرخ.صورتش را برد نزدیک.
-ماهرخ جون،این دوست من...می شه براش یه فال بریزی؟
ماهرخ چشم دوخت به صورت سحر. اما گفت:پروانه جون.آخه الان؟
اتاق خواب تارا تاریک بود.ماهرخ دست برد طرف کیفش،انگار که بخواهد یکی از عکس های کیف پولش را نشان بدهد.
-گمشده داری؟
سحر برگشت طرف پروانه.
-بی خود نگاه نکن!بیرون برو نیستم...آهان،نکنه داری کلک؟
شاخه های درخت می خوردند به پنجره.کارت ها داشتند بر می خوردند.سحر ایستاد.
-چی شد؟
-باد گرفته
-سحر خانم از من می ترسی؟
-نه..نه..چه حرفیه؟...باید برم...ممنون...
-سحر چته؟باد مگه چیه؟ترسیدی؟!
-نه ببین...باید برم...رخت پهن کردم،گیره نزدم.
پروانه دست هاش را بالا پایین می برد"ماهرخ جون تورو خدا می بخشی."
-نه بابا.خواهش می کنم.گفتم که وقت مناسبی نیست.
سحر،تارا را بوسید.کیف پولش را در آورد.ماهرخ چشم غره رفت.
پله های پشت بام را دوتایکی بالا رفت.پرنده لابه لای خرت و پرت های از رده خارج زندگی به دانه ها نوک می زد.هنوز زنده بود.رخت ها به بند گیر بودندو آرام ارام خیس می شدند و سبد همچنان غلت می زد.
کریم رفته بود بازار.گفته بود وقتی بر گردم میام می شینم پای صحبتت.گفته بود:"می آم می شینم پای منبرت".و قش قش خندیده بود
توی باغچه قدم می زدم.داشتم فکر می کردم باید به او چه بگویم.جمله هایم را مرتب می کردم.گوشه روسریم گیر کرد به خارهای بوته گل محمدی که گوشه دیوار در هم پیچیده بود،کشیده شد وسنجاقش در رفت. نزدیک بود از سرم جدا بشود.از وقتی موهام به سفیدی زده،روسری را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم.حقیقتش این است که حوصله گره بزرگ روسری را که زیر گلویم مچاله می شود ندارم.
شمعدانی ها صف کشیده بودند کنار حوض.با دستم آبشان دادم.بوی خاک بلند شد.صدای اذان از دوردست به گوشم رسیده بود.وضو گرفتم.یک نوه دارم که از بقیه شیرین زبان تر است.اسمم را گذاشته"مامان سجاده ای".تازگی نمی توانم به سرعت قبل نماز بخوانم،کمرم یاری نمی کند.یاد کاهل نمازی های جوانی هم افتاده ام.خوف برم داشته.همیشه چند رکعت نماز قضا می خوانم.نوه هام خیلی کوچک هستند.فکر می کنند من همه طول تاریخ یک پیرزن تنها بوده ام.یک مادربزرگ خوب و آرام مثل پیرزن سریال "خونه مادر بزرگه".به من احترام می گذارند و گاهی هم از سر و کولم بالا می روند.من بدم نمی آید اینقدر محبوب باشم،اما گاهی دلم می خواهد زودتر بزرگ شوند و بپرسند تا برایشان از جوانی هایم تعریف کنم.از وقتی که حیاط خانه پدری را روی سرم می گذاشتم.دلم می خواهد برایشان تعریف کنم،اوایل بلوغ....استغفرالله...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود...
این کریم فرزند آخرم است،هنوز پای سجاده بودم که رسید.
گفت:قبول باشه.
گفتم:قبول حق،آقا
لباس هاش را از کیسه در آورد و روی سجاده ام پهن کرد.گفتم:مبارکه، انشالا لباس دامادی.
گفت :ایشالا.
گفتم: این شلواره تنگت نیست مادر؟
گفت:دوره زمونه صرفه جوییه.
گونه اش را لمس کردم.خیره شدیم توی چشم هم.شاید یک لحظه طول نکشید.سرش را انداخت پایین.
خواستم بگویم "این دختره به دردت نمی خوره"خواستم بگویم"غریبه س" ،"سنگین رنگین نیست".
اما نمی دانم چرا یاد جوانی های خودم افتادم.اوایل بلوغ...آن بهار فراموش نشدنی...استغفرالله...چه می گویم؟...از تنهایی شیطان به جلد آدم می رود.