تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
تو...من...و یه ماشین قراضه که تو راهش انداختی!

 حالت خوبه؟تو چیزیت نشد؟تو کجا؟ من کجا؟ تو... من...تو... من...تو من و یه ماشین قراضه که تو راهش انداختی.من هلش دادم طرف سرپایینی و تو آخرین لحظه پریدی بیرون...پریدی بیرون و من هنوز این تو هستم...من این تو هستم و باسرعت بی نهایت دارم می رم پایین...تو ماشین اسقاطی خودتو ول کردی پریدی بیرون...الان حالت خوبه؟دست و پات نشکست؟

من نمی تو نم برگردم.مثل وقتی که روی تخت دراز می کشی.سرنگ از یه مایع پر می شه تهه دلت خالی می شه.ولی نمی تونی برگردی!دیگه دست تو نیست.دست خانوم پرستارس!توانشو نداری پاشی حتی توانشو نداری بترسی!!خلاصه واسه چند لحظه توی خلاء توانایی فرو می ری.بی حرکت می مونی. بعد سوزشو...از خلاء می آی بیرون...

اما من دیگه نمی تونم از روی تخت پاشم .این هتل کالیفرنیا ی لعنتیت انگار ترمز نداره!

چیزی نیست چند تا خراش سطحیه.مهم اینه پریدی بیرون.مثل آمپول زدنه.درد داره اما حالتو خوب می کنه.دیگه گلوت درد نمی کنه...دیگه می تونی بری بیرون با بچه ها برف بازی کنی....

|+| نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 12  توسط الناز  |