تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
حرفای گنده تر از دهن ما

 

یا:                    به تو از تو می نویسم.

 

 

سلام. الان خیلی خوبم...باور کن.مال اون چبز لعنتی بود .نمی تونستم قورتش بدم.نمی تونستم بالا بیارمش.اما الان خیلی خوبم.همین چند دقیقه پیش یه جوری انگار تفش کردم...

حس خوبی نداشت اما مهم اینه که الان دیگه خوبه خوبم.شاید خوشت نیاد این همه تاکید می کنم .اما جدا برام مهمه که بدونی خوبم.حقیقتش وقتی گیر کرده بود اونجا حس می کردم بدبخت ترین آدم دنیا هستم.اصلا هیچ کدوم از چیزای خوب دنیا یادم نبود.

میدونی؟حالا که بهش فکر می کنم می بینم حواسم چه قدر پرت بود.اون موقع که توی گلوم بود حتی یاد اون کفش جدیدم هم نیوفتادم.اصلا انگار فراموشم شده بود به خاطرش چه قدر از خدا ممنونم.

 

 

آره حقیقتش اینه که مال اون چیز لعنتی بود.وگرنه همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت...من داشتم مثل خاله پری واست فال اعداد می گرفتم.مامان داشت خونه رو گرد گیری می کرد.همه خوب بودن.الانم همه خوبن.

 

 

ولی من نفهمیدم اون چیز لعنتی یکهو از کجا پرید توی گلوم!؟...اتاق مثل حوای حاشیه ی اتوبان توی آفتاب پر از موج شد...حالا دیگه گفتنش مهم نیست من خوبم.اما شایدم از بیرون نیوفتاد توی گلوم.شاید وقتی موهای عروسکمو توی دستت دیدم از ته دلم پرید توی گلوم.شایدم وقتی موهای عروسکمو از لای انگشتات می کشیدم چند تاش پرید ته گلوم.نمی دونم اصلا یادم نیست چه طوری خوب شدم.صورتم داغ داغ شدو یه صداهایی از ته گلوم در میومد.

 

 

الانم خیلی خوب شدم .مامانم از خرید برنگشته. اون موقع که اون چیز لعنتی داشت می زد بیرون دوست داشتم مامان نرفته بود خرید.اما الن دیگه نه آخه یادم افتاده که مامان قول داده واسم شکلات بخره.

 

الان خوب خوبم.صورتم داره خشک می شه...

|+| نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 21  توسط الناز  | 

یادت به خیر جامعه شناسی شهری
                          

 

دو نمای نسبتا نزدیک از پایتخت ایران در قرن 21 پیش روی آ یندگان عزیز.وگرنه  ما خودمان که می دانیم چقدر زیبایی ضاهری شهرمان برایمان اهمیت دارد.وچه قدر تلاش می کنیم آلودگی بصری برای هم شهریانمان ایجاد نکنیم

این عکس هارو از یک محله توی تهران گرفتم:

                               ">Image and video hosting by TinyPic

این یکی حیاط خلوت تراس یا یه همچین چیزیه که اهالیش به نظر میاد علاقه ای به دور ریختن وسایل کهنشون ندارن. همین طور که در تصویر مشخصه از در کمد سینک ظرفشویی و...خودشون جهت تهیه ی دیوار استفاده می کنند.که بی شباهت به مبحث بازیافت مواد نیست.

 

 

 

 

                                          ">Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

 

این یکی هم حاشیه ی یک خیابان نسبتا بزرگه  و در خانه  ای که توی تصویر مشخص نیست صاحب خانه مشغول بنا یی هستش .هر چه قدر صبر کردم آخر دستگیرم نشد این وسایل در انتظار سمسار محله هستند یا این که می خواهندپس از اتمام بنایی به دکوراسیون خانه برگردند...

 

 

|+| نوشته شده در  جمعه 19 مرداد1386ساعت 14  توسط الناز  | 

رها و سها

سلام.

 

قول داده بودم عکس یاکریم هامو بذارم اینجا راستش عکس هم انداختم.با سواد مکتبیم هم یه کم با فتوشاپ خوشگلش کردم اما نمی دونم چرا یه جورایی شد که نشد بذارم...

 

دو تا جوجه ی خوشگل که اسمشونو گذاشتم رها و سها .بعدشم به سرعت شروع کردن به رشد. توی یک هفته شدن درست مثل مادرشون(پدرشونو که ما آخرم ندیدیم).داشتن اندازه ی مادرشونم می شدن که خوب من رفتم مسافرت.دیروز وقتی از سفر برگشتم رفتم سر بختشون .فکر می کردم باید حسابی بزرگ شده باشن .تصور کردم هنوزم اونجا نشستن زل زدن به من دارن دادو فریادای خاموشمو از توی نگاهم تصفیه می کنن...

 

 

 

توی کتاب خونم فقط یه لونه بود با یه عالمه فضله ...

 

همه چیز تموم شده بود به این سرعت...

 

 ...

...

بعدشم رفتم سر بخت لباس چرکهام...

 

 

 

اما نمی دونم چرا تاشب خودمو جای پدر و مادرم حس می کردم و یاکریم هارو جای خودم...

رفته بودم توی فکر که لابد واسه اوها هم این 22سال به همین سرعت گذشته...پس حتما حس دیروز من رو هم تجربه کردن...

خلا... بی حاصلی...

یه روز به خودشون اومدن دیدن اون اطراف پرنده پر نمیزنه

حتی پر زدن پرندشونو هیچ وقت ندیدن...

وقتی تو اوج گرفتن پرندتو توی آسمون نمی بینی از کجا معلومه که اصلا اون لنگ لنگان ازاون اطراف دور نشده باشه ؟؟!!

شایدم یه جایی همون اطراف  محو شده....

 

 

ای کاش یه یاکریم بی تفاوت با یه عالمه فضولات چنش آورنبودم!

(حالا که اینو می نویسم نه مثل اغلب مواقع دپ می زنم نه به پوچی رسیدم!!!اتفاقاحالم حسابی خوشه )

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 12  توسط الناز  |