تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
مشق شب

        

ویران می آیی

 

ویران می آیی

 

مثل همیشه همراه صدای پچ پچ سکوت

 

در گوش بی گوشوار حیرت من

 

 

 

ویران می آیی دیروز من

 

مثل همیشه تا عمق جنگل های وحشی

 

زیر پلک های تر من

 

 

 

ویران می آیی دیروز با شکوه من!

 

مثل همیشه بی زمان و بی مکان

 

تا این حباب شفاف!منزلگاه من

 

 

 

ویران می آیی هرروز... همیشه...

 

با آتش سرد نگاه خسته ات

 

روی تخت سنگ آن کنار

 

به تماشا...

 

تماشای این حباب شفاف !منزلگاه من

 

لابلای خروش پرزرق وبرق موجها!!

|+| نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 14  توسط الناز  | 

تولد لابلای جامعه شناسی
                               Image and video hosting by TinyPic

 

 

 

مدتی بود شیشه ی پنجره اتاقم شکسته بود .

یاکریمه از لابلای شیشه شکسته ها اومده توی اتاقم و واسه خودش لونه درست کرده.اون روز دوربینمو برداشتم رفتم ازش عکس بندازم ولی نشسته بود روی تخمش وداشت بروبر نگاهم می کرد.

راستش ترسیدم.بعدا یه وقت که نبود رفتم از لونه و تخم کوچولوش عکس گرفتم.

حالا هم بساط دفتروکتابم منتقل شده به اتاق پذیرایی تا جوجه کوچولو سر از تخم در بیاره...

|+| نوشته شده در  شنبه 9 تیر1386ساعت 13  توسط الناز  | 

التماس نامه یا اعتراف نامه الناز خاتون!!!!

سلام

 این نامه ی سرشار از عشق و ارادت را برای شرکت محترم مخابرات می نویسم

من از طریق این پست حقیر رسما اعلام می کنم که بنده به هیچ وجه در دو روز گذشته هیچ پمپ بنزینی را آتش نزده ام.شیشه های هیچ بانکی را هم پایین نیاورده ام.اصولا هم کاری به کار سهمیه بندی ندارم.چون نه ماشین دارم نه پولی برای خرید ماشین در آینده.ماشین ابوی هم جسارتا cng سوز می باشد.همچنین نه یک لیسانسه ی بی کار با خداد سر عایله و یک پراید قسطی جهت مسافر کشی هستم و نه پیک موتوری طرف های بازاربزرگ که یک لیتر بنزین برایم کم یا زیاد باشد.(البته اعتراف می کنم صبح روز 4شنبه مورخه ی 6 تیر 1386 جسارتا و بدون هیچ قصد سوئی با صدای تلفن یک آشنای دیوانه که زنگ زده بود آمارپمپ بنزین های محله ی ما رو بگیره از خواب پریدم.همین و همین!)و اصولا هم از بوی گند بنزین سرم گیج می رود.

من فقط یک معتاد smsیه مفلوک هستم که از امروز بعد از ظهر سرویس پیام کوتاهم قطع گردیده است.حالا از شما مسئولین مخابرات عزیز در خواست می کنم یا تشریف بیاورید بنده را ببندید به تخت تا ترکم شود. یا این که سرویسsmsاین جانب را متصل کنید.قول می دهم که هیچ sms سیاسی اجتماعی اقتصادی...ای برای احدی نفرستم هر کس هم برایم فرستاد نفرینش کنم.

 با تشکر قبلی از همکاری صمیمانه شما عزیزان

یک شهروند اتوبوس سوار

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 23  توسط الناز  | 

آخرین برگ کتاب 2
اینم ادامه داستان "آخرین برگ کتاب"
ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12  توسط الناز  | 

برگ آخر کتاب 1

حاج خانم کنار دستی من گفت:دختر پسر نداره عزیزم.تو این دوره زمونه والا پسر دردسرش بیشتره...

-آره ولی تو طایفه ما پسر پسندن.مادر مادرم 2 تا دختراشو کرد توی خاک

دیگر داشتم دیوانه می شدم:اینجا ایرانه؟عربستانه؟خدایا الان قرن چندمه! ؟

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت 12  توسط الناز  |