تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
طنز
حسنی یه روز اومد از مدرسه... با لب و لوچۀ آویزون نشست
انگاری که کشتی اش غرق شده... یا که بابا ننه رو داده زدست

مادرش گفت حسن خاک تو گورم.... چی به روزت اومده ؟راست بگو
لبو لوچت چرا اینجوری شده؟.... این خودش برام معماست، بگو

حسنی آهی کشید از ته دل:.... پدر عشق بسوزه به خدا
شده ام عاشق اون دختری که.... شده ان تازگی همسایۀ ما

ننه اش دوبامبی زد توی سر ش.... بچه و این غلطا خاک تو سرم
آخه این حرفو کی باور می کنه.... به ای زودی شده عاشق پسرم

دختر همسایه هم ده سالشه... پسر بی چشم و روی بی حیا
جون عمّت تازه پونزه سالته.... تو کجا حالا و عاشقی کجا

نبینم بری به دنبال دلت.... ایکارا خیلی خطرناکه حسن
عشق و عاشقی در ایدورو زمون....مثل کبریت و در باکه حسن

حسنی گوشش به این حرف ننه.... گوییا اصلا بدهکار نبود
آخه طفلک دیگه عاشق شده بود.... پس ای حرفا به جز آزار نبود

حسنی گفت ننه ، حتی وزیر... دیگه درد دل ما رو می دونه
واسۀ همین زیر گوش ما ها.... قصۀ شیرین صیغه می خونه

اگه میخوای که نیفتم به گناه.... دختره رو، برا من صیغه بکن
برای حجلۀ این تازه عروس.... وسط اتاقمون تیغه بکن

ننه این حرفا که از حسن شنید.... سبز شد روی سرش یک دو تا شاخ
دس گذاش روقلب و رو به قبله شد.... دیگه حتی نتونس بگه یه آخ

گفت« جاوید » منم مثل حسن.... لب و لوچم داره آویزون میشه
نمیدونم شامل حال منم.... حرفای وزیر مهربون می شه؟
 
 
 
منبع محمد جاوید
|+| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 13  توسط الناز  | 

سکوت از نوع زنونه!
این روزا مملکتمون شده همون اتوپیای خوشگل شازده پسرای خیلی خود دار که دیگه هیچ دریچه ای جهت فسق و فجورو گناه واسشون باز نشه تا خدای نکرده بخوان تقوای الهی پیشه کنن!!!

 

 

توی شهر شایع شده(من خودم تو اتوبوس استراغ سمع نمودم !)بیان این آقایون محترم با زبون خوش خواهران پاک آفتاب مهتاب ندیدشونو به هم تعارف بزنن!تا دیگه بساط فساد هم از دامن خودشون پاک بشه هم رفقاشون هم آبجی های محترمه شون....

ادامه مطلبم تجربه ی شخصیمه ...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 12  توسط الناز  | 

نیاز...

نیاز عشق می آورد

عشق وابستگی

وابستگی حسد.

******

دوست داشتن تعهد می آورد

تعهد صبر

صبر "گذشت"

******

حال اگر نمی توانی ببخشی

لزومی ندارد به عشقت شک کنی

به تعهدت شک کن! 

|+| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 11  توسط الناز  |