تبليغاتX
سومینا
سومینا
تراوشات ادبی یک جامعه شناس نصفه نیمه
هیچ کجا!!!!!
 

من آن مسافر

که راهش در مه ناپدید شده

وجای قدم هایش هر آن از مه پر می شود

 

من آن مسافر بیگانه از گرما

که انگشتانش از صد فرسخی آتش گز گز می کند

 

من آن مسافر

 که زندگی اش را کیسه کیسه کرده

هرسو  با خود می کشد  

و باد میان شانه هایش زوزه می کشد

  

من آن مسافر خاکستری

که خواب های آبیش تبخیر شدند و

خواب های ارغوانیش خاکستر

 

من آن مسافر

که تمام روز با خورشید قدم می زند و

به گوش فلق لالای خداحافظی می خواند

 

من آن مسافر

که گاه گاه به بازی زمانه تن می دهد

وهربار برنده میشود!

بی غرور 

بی افتخار می خواند:

یادم

تو رافراموش !

 

من آن مسافر تنها

که انگشتان بی تفاوت عشق هم میان راه

از لابلای انگشتانش سر خورد

 

من آن مسافر گمراه

زیر سایه ی حجم بزرگ خدا

همیشه به فکر تفکیک سایه روشن هاست

 من آن مسافر تلخ

که دفتر خاطرات شیرینش را

هرچه ورق می زند تهی است

 

من آن مسافر

کنار آب

که صدای قوطی مچاله ی وجودش را

در حنجره ی جوی نگاه می کند

 

نگاه کن مرا

نگاه کن

 از این مسافر تنهای تلخ خاکستری گمراه

تنها نگاه می ماند

....

|+| نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت 10  توسط الناز  |